پنج شنبه 29/9/87
پنج شنبه 28/9/87
امروز صبح که پا شدم حوصله دوش گرفتن نداشتم.هوا هم خیلی سرد بود.حدود 7.10 رفتم توی ساختومن اداری. بجز مهندس نون کسی نیومده بود. ساعت کار رسمی از 7.15 شروع می شه.کم کم همه شون پیداشون شد.اقای ب تا من رو دید رو کرد به یکی از برقکارها و گفت " اقای مهندس ح.ص هم همراتون میاد". منم استقبال کردم هر چند نتمی دونستم اصلا برنامه شون چیه و می خوان چیکار کنن.10 دقیقه ای طول کشید تا مراحل اداری و امضا ها انجام شد . رفتم پایین راننده هنوز نیومده بود.این شد که با ماشین یکی از برقکارها رفتیم دم خونه شون.دیدیم که بخاطر سردی هوا مینی بوسی که قرار بود باهاش بریم روشن نمی شه. راننده هم یه مشعل زیرش روشن کرده بود تا گرم بشه.از اون ماشینای عهد تیرکمون شاه بود.یه 20 دقیقه ای طول کشید تا ماشین روشن شد. وقتی که روشن شد یه دود غلیظ ابی تمام فضای کوچه رو پر کرد.خلاصه سوار شدیم. هوا بس ناجوانردانه سرد بود.این ایوقراضه هم کلی سورخ داشت و از هر کدومش یه سوز ناجور میومد تو.تمام استخونام داشت از سرما می سوخت.!!!حمید که یکی از برقکارا بود اسم و فامیلم رو پرسید و توی حرفاش پرسید تو خیلی شبیه دکتر فلانی هستی که من توی شهر الف سه ماه رانند ه اش بودم. بهش گفتم داداشمه. اینو که شنید گل از گلش شکفت. چقدر خوشحال شد. و یه ربع ساعت از خوبیهایی که داداشم در حق اش کرده بود برام سخنرانی کرد. پیله کرده بود که شماره دکتر رو بده میخوام باهاش صحبت کنم. دادشم هم که داره واسه تخصص میخونه گوشی هاش رو خاموش کرده و بنده خدا فکر کرد دروغ دارم بهش می گم.چه دنیای کوچیکیه. داداشم یه زمانی در 1000 کیلومتر اونورتر به یکی خوبی هایی کرده که الان میخواد طرف اونا رو برای من جبران کنه!!!!
در کل سه تا ادم شوخ و بامزه بودن.. خیلی حال کردم باهاشون.ادم اگه بخواد انسانها رو بر اساس قیافه و مدرک و پول دسته بندی گنی خیلی از چیزا رو از دست خواهد داد.من امروز با اینکه با دوتا کارگر معمولی و یه راننده پا به سن گذاشته بودم یه لحظه هم فکر نکردم اونا با من فرقی دارن (البته بجز لهجه باحالشون که خیلی دوست دارم در کل لهجه ها رو). امروز حتی 2 تا نکته فنی جالب رو هم از کارگر دومیه یاد گرفتم.یعد از دوساعت قندیل بستن و رانندگی با سرعت 30 کیلومتر در ساعت رسیدیم به منطقه مورد نظروباید پست ها و ترانسفورماتورهای توزیع رو سرویس می کردن.اولین پست یه مرغداری بود. نگهبانش یه افغانی بود. ما با کلی پوشش زمستونی داشتیم از سرملا میلرزیدیم اما اون با یه پیژامه یه جوراب یه دمپایی و یه پیراهن کار میکرد. از خودم پرسیدم که من خیلی سوسولم یا اون خیلی گردن کلفته.تا کار بچه ها تموم بشه راننده یه اتیش مشتی روشن کرد و یه چایی گذاشت. البته من چایی نخوردم . ترسیدم یه وقت مثل اسا خانم معتاد بشم و تعداد موارد اعتیادم بره بالای استاندارد جهانی!!!!
پست های بعدی توی روستا بودن. یکی از پست ها نزدیک نانوایی بود. حمید رفت نون گرم خرید و اومد و انصافا خیلی چسبید.واقعا ساده زندگی کردن خیلی نعمت بزرگیه.این بنده های خدا با 3 تا نون گرم و تنها نون خالی سیر شدن اما مسئولای ما با میلیلردها میلیارد پول مردم سیر نمی شن که هیچ گرسنه تر هم می شن.کارگر دومی به حمید تیکه می انداخت که " حمید بیا یکی از این دخترای همین جا رو واسه خودت انتخاب کن. هم جای خوبیه واسه زندگی و ما می تونیم جمعه ها بیاییم پیشتون و هم اینکه نونای خوبی داره . قبول کن تا خودم امروز یکی رو برات بگیرم."البته اینجا احتمالا خبر ندارن که یه چند سالیه رئیس جمهور عوض شده اخه دارن نون رو دونه ای 25 تومن می دن دست ملت!!!
حدود 8 تا پست رو بازدید کردیم و یه پست رو هم هرچی گشتیم نتونستیم پیدا کنیم.یه پستم توی قبرستون بود. گفتیم یه حالی هم به اموات بدیم محفلشون رو گرم کنیم.ساعت 2.30 برگشتیم. اومدم مهمانسرا. ح.صله خرید برای ناهار رو نداشتم واسه همین کالباسهایی رو که دیروز سرخ کرده بودیم نشستم و خوردم.یه خوابی زدم و عصر هم رفتم تا هفته نامه گل اقا رو بخرم اما موفق نشدم.امید رو هم توی راه برگشت دیدم . امید از همکلاسیهای دانشگاهمه. تازه دوشنبه ای عقد کرده با نامزدش. داشتن خیلی عشقولانه حرف میزدن و راه میرفتن. دلم نیومد سر خر بشم و خلوتشون رو بهم بزنم.
امروز مرتب داشتم به این فکر می کردم که نکنه من هم گرفتاره روزمرگی بشم.دچار رخوت بشم مثل مهندس ی یا مهندس نون که اعتقاد داره که از علمش زیاد استفاده ای نکرده.معمولا من از هر چی که بدم اومده یا ترسیده ام همون به سرم اومده. از حماقت دوران دانشجویی ، دوری از ادامه تحصیل ،سربازی رفتن ، ......................... خدا کنه این یکی رو دیگه بتونم جلوش رو بگیرم.
