دوشنبه 25/9/87
ديشب باكلي زحمت تونستم خودم رو گرم كنم.تازه چشام گرم شده بود كه لشكر توران از راه رسيد.3 تا خانوم با دو تا بچه و يه اقا.سيستمي ئرست كرده بودن نامردا.من رو كه بي خواب كردن.پسره ي اتاق بغلي هم عين اين ادماي خود شيرين اتاقش رو كه بخاري هم داشت داد به نيمي از اون نسوان.و خودش اومد توي اتاق من.در حاليكه دو تا اتاق ديگه هم خالي بود. امروز صبح رفتم پيش مهندس ن.از قديمي هاي اينجا و مسئول بهره برداريه.خودم رو معرفي كردم.خيلي تحويلم گرفت. از شرايط ديشب هم با بزرگواريمعذرت خواهي كرد.من رو معرفي كرد به مهندس نون.مهندس نون با ن فرق مي كنه. مهندس نون فوق ليسانسه قدرته. اميدوارم بتونم كلي چيز ازش ياد بگيرم.مهندس نون هم من رو به زير دستاش معرفي كرد.يكي شون قرار شد بهم نرم افزار ياد بده. بعد از چنددقيقه توش گير رد.و من يادش دادم با اينكه دفعه اولم بود. اما به نظرم خيلي ساده و ابتدايي بود.يه مرد مياسال هم اون ور نشسته بود و هي مي پرسيد " مهندس قبلا كجا كار مي كردي؟"منم مي گفتم تازه سربازي ام تموم شده. اخر كار هم يه توضيح اساسي براي ش در مورد نرمافزار دادم و ايندفعه ديگه با جديت بيشتر ازم پرسيد(همون ميانساله) "مهدس خدايي قبلا كجا كار مي كردي؟" امروز مجتبي ع هم كه از دوستاي دوران دانشگاهم بود رو ديدم. توي قسمت نظارت كار مي كنه. كلي خوش گذرونديم و ياد ايامي كرديم. ظهر اومدم مهمانسرا و اولين كاري كه كردم يه پتوي ديگه واسه خودم پيداكردم.تا شب خيالم راحت باشه.بعد يه چرتي زدم وقتي پا شدم ديدم چرتم 3 ساعت طول كشيده.و هنوزم دوست نداشتم كه پا شم.اما محسن ص يكي ديگه از همگلاسيام زنگ زد و اومد پيشم. با هم رفتيم توي شهر چرخيديم.باباي محسن كتابفروشي داره .يعني شغلي كه من خيلي دوسش دارم . كتاباش رو نگاهي كردم و دوباره نشستيم به ياد ايام. بين مشتري ها يه مادر با يه پسر بچه و يه دختر بچه اومدن كه دختره به طرز خيلي خيلي عجيبي شبيه به كسي بود كه زماني دوسش داشتم.حتي خرف زدن و خركاتشم ياداور روزاي گذشته ام بود. تا به خودم اومدم ديدم محسن داره چپ چپ نگام مي كنه محسن جزو سه نفري بود كه از احساس من خبر داشت واسه همين كلي هم تيكه انداخت بهم. اما براي چندمين بار به روح شكسپير درود فرستادم و براي اون عزيزي كه اين جمله شكسپير رو بهم گفت از درگاه خدا بهترينها رو ارزو كردم.نفس جفتشون گرم.... . براي شام هم رفتيم يه رستوران.به دعوت محسن يه دست جوجه كباب زديم به بدن. جاي همه خالي.خيلي چسبيد.اشپزي كه بلد نيستم مجبورم با هله هوله هايي مثل پيتزا و ساندويچ و كنسرو و ... خودمو سير كنم.البته املت بلدم درست كنم اما فعلا نه گوجه دارم ،نه تخم مرغ،نه روغن و نه حوصله آشپزي
