تبليغاتX
پوتین ـآش و طبل یزرگی زیر پای چپ

پوتین ـآش و طبل یزرگی زیر پای چپ

تجربیاتی برای کسانی که قراره ببرنشون سر-بازی

پايان يك رويا

همه رفتني هستيم.نوبت من هم زود رسيد.

 از تمام دوستان معذرت ميخوام . شاید بخاطر سربازا و مشمولين اين بلاگ رو حذف نکردم. خدايا نگه دار همه دوستان من باش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 11:45  توسط ستوان دوم سابق 

تصمیم گیری سخت

سلام به همه دوستان عزیز

الان دو حالت بیشتر نداره یا برای همیشه دنیای مجازی رو ترک خواهم کرد (البته به اجبار  چون دست خودم نیست) و یا اینکه با قدرتی چند برابر یه فالت سه فاز متقارن ادامه خواهم داد .

برام دعا کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 18:0  توسط ستوان دوم سابق  | 

تغییرات جدید

سلام

با یاد اوری دوست خوبم ماری خانم یه تغییراتی توی وبلاگ انجام دادم تا دیگه قشنگ جنبه خصوصی نوشته هام مشخص بشه. البته همچنان جوابگوی مشمولین وسربازای عزیز خواهم بود.

..

اگه ننویسم حیفه. خودم که کلی خندیدم روی این مطلب:

الان ۳۵ دقیقه است توی کافی نت هستم و دارم اپ می کنم. اینجا سیستم ها رو پارتیشن بندی کردن. من پارتیشن یکی به اخرم. توی پارتیشن اخری دو تا جوانن عاشق اومدن دارن به عنوان مکانی برای لاو ترکوندن استفاده می کنن. اینقدر هم داغن که حواسشون نیست شیشه های مات فقط چهره ها رو شطرنجی می کنه و نه بیشتر.......

میخوام منتظر بشینم تا قیافه هاشونو ببینم. اخه دارن از اول وقتی که من اومدم لب های همدیگه رو میخورن. میخوام ببینم اخرش لبی هم براشون خواهد ماند یا خیر......نمی دونم شاید بندگان خدا صبحی صبحانه نخوردن.

احتمالا تا چند وقته دیگه تابلوی کافی نت و تعرفه عوض خواهد شد:

"کافی نت اند هیدن پلیس فور او لاو مکینگ"(cafee internet &hidden place forlove making)

نه... مثل اینکه اینا عشقشون خیلی واجب تر از پول کافی نته..... ما که رفتیم.

برای همه دوستای عزیزم ارزوی موفقیت دارم .راستی نظرتون در مورد تغییرات رو هم برام بنویسین. خوشحال خواهم شد از نظراتتون استفاده کنم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:41  توسط ستوان دوم سابق  | 

پنج شنبه 29/9/87

پنج شنبه 28/9/87

امروز صبح که پا شدم حوصله دوش گرفتن نداشتم.هوا هم خیلی سرد بود.حدود 7.10 رفتم توی ساختومن اداری. بجز مهندس نون کسی نیومده بود. ساعت کار رسمی از 7.15 شروع می شه.کم کم همه شون پیداشون شد.اقای ب تا من رو دید رو کرد به یکی از برقکارها و گفت " اقای مهندس ح.ص هم همراتون میاد". منم استقبال کردم هر چند نتمی دونستم اصلا برنامه شون چیه و می خوان چیکار کنن.10 دقیقه ای طول کشید تا مراحل اداری و امضا ها انجام شد . رفتم پایین راننده هنوز نیومده بود.این شد که با ماشین یکی از برقکارها رفتیم دم خونه شون.دیدیم که بخاطر سردی هوا مینی بوسی که قرار بود باهاش بریم روشن نمی شه. راننده هم یه مشعل زیرش روشن کرده بود تا گرم بشه.از اون ماشینای عهد تیرکمون شاه بود.یه 20 دقیقه ای طول کشید تا ماشین روشن شد. وقتی که روشن شد یه دود غلیظ ابی تمام فضای کوچه رو پر کرد.خلاصه سوار شدیم. هوا بس ناجوانردانه سرد بود.این ایوقراضه هم کلی سورخ داشت و از هر کدومش یه سوز ناجور میومد تو.تمام استخونام داشت از سرما می سوخت.!!!حمید که یکی از برقکارا بود اسم و فامیلم رو پرسید و توی حرفاش پرسید تو خیلی شبیه دکتر  فلانی هستی که من توی شهر الف سه ماه رانند ه اش بودم. بهش گفتم داداشمه. اینو که شنید گل از گلش شکفت. چقدر خوشحال شد. و یه ربع ساعت از خوبیهایی که داداشم در حق اش کرده بود برام سخنرانی کرد. پیله کرده بود که شماره دکتر رو بده میخوام باهاش صحبت کنم. دادشم هم که داره واسه تخصص میخونه گوشی هاش رو خاموش کرده و بنده خدا فکر کرد دروغ دارم بهش می گم.چه دنیای کوچیکیه. داداشم یه زمانی در 1000 کیلومتر اونورتر به یکی خوبی هایی کرده که الان میخواد طرف اونا رو برای من جبران کنه!!!!

در کل سه تا ادم شوخ و بامزه بودن.. خیلی حال کردم باهاشون.ادم اگه بخواد انسانها رو بر اساس قیافه و مدرک و پول دسته بندی گنی خیلی از چیزا رو از دست خواهد داد.من امروز با اینکه با دوتا کارگر معمولی و یه راننده پا به سن گذاشته بودم یه لحظه هم فکر نکردم اونا با من فرقی دارن (البته بجز لهجه باحالشون که خیلی دوست دارم در کل لهجه ها رو). امروز حتی 2 تا نکته فنی جالب رو هم از کارگر دومیه یاد گرفتم.یعد از دوساعت قندیل بستن و رانندگی با سرعت 30 کیلومتر در ساعت رسیدیم به منطقه مورد نظروباید پست ها و ترانسفورماتورهای توزیع رو سرویس می کردن.اولین پست یه مرغداری بود. نگهبانش یه افغانی بود. ما با کلی پوشش زمستونی داشتیم از سرملا میلرزیدیم اما اون با یه پیژامه یه جوراب یه دمپایی  و یه پیراهن کار میکرد. از خودم پرسیدم که من خیلی سوسولم یا اون خیلی گردن کلفته.تا کار بچه ها تموم بشه راننده یه اتیش مشتی روشن کرد و یه چایی گذاشت. البته من چایی نخوردم . ترسیدم یه وقت مثل اسا خانم معتاد بشم و تعداد موارد اعتیادم بره بالای استاندارد جهانی!!!!

پست های بعدی توی روستا بودن. یکی از پست ها نزدیک نانوایی بود. حمید رفت نون گرم خرید و اومد و انصافا خیلی چسبید.واقعا ساده زندگی کردن خیلی نعمت بزرگیه.این بنده های خدا با 3 تا نون گرم و تنها نون خالی سیر شدن  اما مسئولای ما با میلیلردها میلیارد پول مردم سیر نمی شن که هیچ گرسنه تر هم می شن.کارگر دومی به حمید تیکه می انداخت  که " حمید بیا یکی از این دخترای همین جا رو واسه خودت انتخاب کن. هم جای خوبیه واسه زندگی و ما می تونیم جمعه ها بیاییم پیشتون و هم اینکه نونای خوبی داره . قبول کن تا خودم امروز یکی رو برات بگیرم."البته اینجا احتمالا خبر ندارن که یه چند سالیه رئیس جمهور عوض شده اخه دارن نون رو دونه ای 25 تومن می دن دست ملت!!!

حدود 8 تا پست رو بازدید کردیم و یه پست رو هم هرچی گشتیم نتونستیم پیدا کنیم.یه پستم توی قبرستون بود. گفتیم یه حالی هم به اموات بدیم محفلشون رو گرم کنیم.ساعت 2.30 برگشتیم. اومدم مهمانسرا. ح.صله خرید برای ناهار رو نداشتم واسه همین کالباسهایی رو که دیروز سرخ کرده بودیم نشستم و خوردم.یه خوابی زدم و عصر هم رفتم تا هفته نامه گل اقا رو بخرم اما موفق نشدم.امید رو هم توی راه برگشت دیدم . امید از همکلاسیهای دانشگاهمه. تازه دوشنبه ای عقد کرده با نامزدش. داشتن خیلی عشقولانه حرف میزدن و راه میرفتن. دلم نیومد سر خر بشم و خلوتشون رو بهم بزنم.

امروز مرتب داشتم به این فکر می کردم که نکنه من هم گرفتاره روزمرگی  بشم.دچار رخوت بشم مثل مهندس ی یا مهندس نون که اعتقاد داره که از علمش زیاد استفاده ای نکرده.معمولا من از هر چی که بدم اومده یا ترسیده ام همون به سرم اومده. از حماقت دوران دانشجویی ، دوری از ادامه تحصیل ،سربازی رفتن ، ......................... خدا کنه این یکی رو دیگه بتونم جلوش رو بگیرم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:21  توسط ستوان دوم سابق  | 

چهارشنبه 28/9/87

روزای تعطیل هر کار کنم نمی تونم بیشتر از ساعت 7 بخوابم. حالا میخواد شب قبلش هر ساعتی خوابیده باشم.صبح یه دوش گرفتم و بعد هم کار خاصی نکردم.جوانی که داره مثل من توی مهمانسرا زندگی می کنه کارمند یه بانکه . باباش جزو مسئولای برق استانه و برای همین از مهمانسرا استفاده می کنه.ظهرها برای ناهار نیره خونه فامیلاش و شبها واسه خواب میاد اینجا.اولین تجربه زندگی دور از خانواده رو داره می کنه. از صبح دوشنبه مرتب از من می پرسید که میخوام واسه تعطیلات برم یا بمونم؟بنده خدا مثل اینکه هنوز هم بعد از چند ماه نتونسته به تنهایی عادت کنه.وقتی هم که میام پا می شه میاد و کلی صحبت می کنه و سئوالای مختلف می پرسه. دلم نیومد تنهاش بذارم. البته نرفتنم به خونه دلایل دیگه ای هم داشت و تنها این دلیل نبود. یکیش اینکه حوصله جاده و مسافرت رو ندارم. دوم اینکه نمی خوام این فرصت رو از دست بدم. چون می تونم خیلی راحت خلوت کنم.. این روزا اخرین روزای زندگی بدون مسئولیت منه و از چند وقته دیگه باید مسئولیت یه شبکه برق درب و داغون رو به دست بگیرم. خدا کمکم کنه ...

این رفیق هم خونه ما که اسمش محمد رضا ست یه نامزد هم داره که دانشجوی رشته زبان توی تهرانه و محمد رضا خیلی دوستش داره ولی نکته جالبی که میخوام بگم اینکه هر وقت میخواد از نامزدش اسم ببره از کلمه "بنده خدا " استفاده می کنه. مثلا می گفت :" بنده خدای من اخر هفته میاد خونه و منم میخوام برم خونه بشینیم با هم صحبت کنیم". برام جالب بود.....

تنهایی رو دوست دارم اما جاهای خلوت رو دوست ندارم. مثلا برای زندگی کردن تهران رو خیلی دوست دارم چون خیلی شلوغ پلوغه اما محل زندگیم توی تهران دوست دارم تنها باشم . خلوت کردن رو خیلی دوست دارم.این روزا دارم مرتب به خودم و آینده ام فکر می کنم . هم اینده ای نزدیک و هم اینده ای دور.هم قبل از مرگ و هم بعد از مرگ.شاید کمی سردرگم شده ام تازگیا....دارم سعی می کنم حضور خدا رو پررنگ تر کنم تو زندگیم. حس می کنم مدتیه خیلی به مسائل سطحی و کوچیک پرداختم. زیاد این شاخه و اون شاخه پریدم.به این فکر کردم روزی که دارن من رو میذارن توی قبرم واقعا چی از خودم گذاشته ام.زندگی ادم باید خیلی فراتر از این مسائل سطحی و مادی باشه.

میخوام منیتم رو به کمترین حد ممکن برسونم. می دونم که جز یه ذره کوچیک در هستی لایتناهی چیزی نیستم . تا اونروزس که عملم رو بتونم مطابق این تفکرم اجرا کنم راه زیادی دارم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:20  توسط ستوان دوم سابق  | 

سه شنبه 26/9/87

امروز حال خوبي ندارم. اتفاقاي زيادي افتاد اما يه چيزي شد كه همه جيز فراموشم شده و بد جوري اعصابم رو خرد كرده. (دوستايي كه با مسائل جنسي و ... مشكل دارن ادامه اين خاطره رو نخونن. نمي خواستم بنويسم اش اما چون ميخوام همه لحظه هام ثبت بشه حذفش نمي كنم)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:8  توسط ستوان دوم سابق  | 

دوشنبه 25/9/87

ديشب باكلي زحمت تونستم خودم رو گرم كنم.تازه چشام گرم شده بود كه لشكر توران از راه رسيد.3 تا خانوم با دو تا بچه و يه اقا.سيستمي ئرست كرده بودن نامردا.من رو كه بي خواب كردن.پسره ي اتاق بغلي هم عين اين ادماي خود شيرين اتاقش رو كه بخاري هم داشت داد به نيمي از اون نسوان.و خودش اومد توي اتاق من.در حاليكه دو تا اتاق ديگه هم خالي بود. امروز صبح رفتم پيش مهندس ن.از قديمي هاي اينجا و مسئول بهره برداريه.خودم رو معرفي كردم.خيلي تحويلم گرفت. از شرايط ديشب هم با بزرگواريمعذرت خواهي كرد.من رو معرفي كرد به مهندس نون.مهندس نون با ن فرق مي كنه. مهندس نون فوق ليسانسه قدرته. اميدوارم بتونم كلي چيز ازش ياد بگيرم.مهندس نون هم من رو به زير دستاش معرفي كرد.يكي شون قرار شد بهم نرم افزار ياد بده. بعد از چنددقيقه توش گير رد.و من يادش دادم با اينكه دفعه اولم بود. اما به نظرم خيلي ساده و ابتدايي بود.يه مرد مياسال هم اون ور نشسته بود و هي مي پرسيد " مهندس قبلا كجا كار مي كردي؟"منم مي گفتم تازه سربازي ام تموم شده. اخر كار هم يه توضيح اساسي براي ش در مورد نرمافزار دادم و ايندفعه ديگه با جديت بيشتر ازم پرسيد(همون ميانساله) "مهدس خدايي قبلا كجا كار مي كردي؟" امروز مجتبي ع هم كه از دوستاي دوران دانشگاهم بود رو ديدم. توي قسمت نظارت كار مي كنه. كلي خوش گذرونديم و ياد ايامي كرديم. ظهر اومدم مهمانسرا و اولين كاري كه كردم يه پتوي ديگه واسه خودم پيداكردم.تا شب خيالم راحت باشه.بعد يه چرتي زدم وقتي پا شدم ديدم چرتم 3 ساعت طول كشيده.و هنوزم دوست نداشتم كه پا شم.اما محسن ص يكي ديگه از همگلاسيام زنگ زد و اومد پيشم. با هم رفتيم توي شهر چرخيديم.باباي محسن كتابفروشي داره .يعني شغلي كه من خيلي دوسش دارم . كتاباش رو نگاهي كردم و دوباره نشستيم به ياد ايام. بين مشتري ها يه مادر با يه پسر بچه و يه دختر بچه اومدن كه دختره به طرز خيلي خيلي عجيبي شبيه به كسي بود كه زماني دوسش داشتم.حتي خرف زدن و خركاتشم ياداور روزاي گذشته ام بود. تا به خودم اومدم ديدم محسن داره چپ چپ نگام مي كنه محسن جزو سه نفري بود كه از احساس من خبر داشت واسه همين كلي هم تيكه انداخت بهم. اما براي چندمين بار به روح شكسپير درود فرستادم و براي اون عزيزي كه اين جمله شكسپير رو بهم گفت از درگاه خدا بهترينها رو ارزو كردم.نفس جفتشون گرم.... . براي شام هم رفتيم يه رستوران.به دعوت محسن يه دست جوجه كباب زديم به بدن. جاي همه خالي.خيلي چسبيد.اشپزي كه بلد نيستم مجبورم با هله هوله هايي مثل پيتزا و ساندويچ و كنسرو و ... خودمو سير كنم.البته املت بلدم درست كنم اما فعلا نه گوجه دارم ،نه تخم مرغ،نه روغن و نه حوصله آشپزي

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 12:4  توسط ستوان دوم سابق  | 

یک شنبه 24/9/87

ساعت ۲۱.۵۵

بدترین زمان وارد شدن به یه شهر غریبه دم غروبه. یعنی درست زمانی که من وارد شدم به این شهر.ترکیبی از حس های مختلف داشتم. استرس،ناراحتی،خوشحالی،تعجب،.....

چند وقت پیش توی وبلاگ محمد دیدم که مرتب آهنگ نامجو گوش می کنه منم دیشب یه سری آهنگ نامجو ریختم روی گوشی ام و الان هم دارم آهنگ "دلا دیدی" رو گوش می کنم.جوونی که توی اتاق بغلی ساکنه الان داره مسواک میزنه.اینجا یه ساختمانه با ۵ تا اتاق ۲ تخته و یه اتاق ۸۰ متری مبله با سه ردیف صندلی و یه اتاق ناهارخوری و شایدم کنفرانس!!حکایتی داره اینجا واسه خودشه. عصر که رسیدم اینجا فکم افتادو اینجا تختاش پتو نداره،اتاقاش بخاری نداره،سرویسش فلاش تانک نداره،آبگرمکن اش شمعک نداره،تلفن اش بوق نداره،نشیمن اش لامپ نداره،تلویزیونش تصویر نداره...... هتل بینوایانیه واسه خودش اینجا.....از سرما همه لباسای گرمم رو پوشیدم و یه جوراب ضخیم هم پوشیدم. به زحمت یه پتوپیدا کردم. فردا باید برم یه صحبت اساسی با مسئول اداره بکنم.

عصری رفتم برای خرید مایحتاج و کمی هم چرخیدن توی شهر.از ساعت ۵.۳۰ رفتم بیرون و تا ۷.۳۰ اینقدر راه رفتم که هم پام درد گرفت و هماینکه گم شدم!!نمی دونم کدوم ادم عاقلی میادبه محض ورود به یه شهر غریبه همچین کاری بکنه؟؟!! به جایی رسیدم که یه خیابون تاریک و خلوت بود که هر لحظه منتظر بودم یا شغالها بهم حمله کنن یا زورگیرا!!

راه رفتن توی خیابونای شهر حس بدی رو برام ارمغان اورد.یاد عشق دوران دانشجویی ام افتادم. عشق که نه. شاید بگم حماقت بهتر باشه. دیگه داشت حالم اساسی بد می شد که یهو یاد یه عزیزی افتادم که چند روز پیش برام کامنت گذاشته بود  و یه جمله از شکسپیر گذاشته بود.یه نتیجه گیری هم کرده بود واسم. چند دقیقه عمیقا به حرفش فکر کردم وبا خودم حرفش رو تکرار کردم و به طرز معجزه اسایی از مرگ حتمی نجات پیدا کردم(این قسمت رو باید بدم توی رسانه ملی از روش داستان عبرت اموز ماوراء الطبیعه بنویسن). باید طلا گرفت انگشتایی رو که این کامنت رو برام نوشته بودن

بعد از خرید که دوباره اومدم مهمانسرا دیدم که اتاق اولی که توش بیتوته کرده بودم خیلی سرده. واسه همین اومدم توی این اتاقی که الان هستم اینجا چون یه پنجره داره کمی گرمتره. به بخاری اتاق نشیمن هم نزدیکتره.

نمی دونم بچه های همکلاسی دوران دانشگاهم از کجا از ورود من مطلع شدن که گوشی ام رو ترکوندن از بس که زنگ زدن. من معمولا توی روابطم یه اصولی رو دارم که در اکثر مواقع احساس و رابطه عمیقی رو منجر می شه و درست بعد از دو سال از اتمام تحصیلم هنوز هم دوستام برام کلی ارزش و اعتبار قائلن. چیزی که فکر می کردم خیلی زودتر از اینها فراموشم بکنن.خدا روشکر می کنم بابت این همه نعمتهاش.. دوست توی غربت حکم برگهای برنده ای داره که توی دستای آخر رو می کنی. درست زمانی که هیچ کس تصور نمی کنه.یاد شعر فیلم لئون با صدای استینگ(چرا هر چی زور میزنم نمی شه انگلیسی بنویسم!!) افتادم.

من خوشم نمیاد برم خونه دوستام. البته باهاشون قرار گذاشتم که عصر ها با هم بریم بیرون بگردیم ولی حرف خونه رفتن نباشه. اصلا دوست ندارم خونواده کسی به خاطر من به زحمت بیافته. همین که من یه مرد غریبه هستم توی خونه دوستام موجب می شه که خانواده اش معذب باشن یا برنامه هاشون رو عوض کنن و اصلا اصلا اصلا از این موضوع خوشم نمیاد. این اعتقادمه. این جور مواقع اعصابم خرد می شه و خودخوری می کنم. امیدوارم توی این بیرون رفتنا همیشه اون کامنت طلایی یادم بمونه تا دوباره لحظاتم رو خراب نکنه.

ساکن اتاق بغلی اومد خودشو معرفی کرد اما زیاد تحویلش نگرفتم. چون هنوز نمی شناسمش و نمی خوام زود صمیمی بشه.... و همین باعث شده که الان رفته تو اتاقش و در رو هم بسته

قراره که یه همکار خانوم با خانواده اش بیان اینجا. امیدوارم که نیان چون این دفعه دیگه من معذب می شم و واسه راحتی اونا مجبورم که کز کنم توی اتاق خودم.اخه چرا همیشه مردا باید رعایت کنن ؟؟؟ چی میشد ما مردا باید از کارای خانوما می ترسیدیم!!!!! ولی تصور جالبیه ها. فکر کنین!!!!!!البته علی رغم شرایط موجود همواره باید از خیلی جهات دیگه از خانوما ترسید.......(البته فقط تعداد بسیار معدودی که خوشبختانه توی دنیای مجازی من از اون نوع خانوما وجود ندارن همین طور دنیای بیرون و واقعی ام)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:53  توسط ستوان دوم سابق  | 

من اومدم!!!!

سلام

امیدوارم حال همه دوستای عزیزم خوب باشه.دلم خیلی براتون تنگ شده ها. این مدت با نظراتتون کمال لطف رو نسبت بهم داشتین.ممنون از همه تون. میخوام اولین خاطره روزمرگی ام تو اینجا رو براتون بنویسم.اما قبلش باید بگم که :

۱- نوشتن از این لحظات شاید الان خیلی جالب نباشه شایدم باشه. البته این نوشته ها بعدا برای خودم خیلی خاطره انگیزه. همین دیروز یه دوست عزیزی سر زده بود به نوشتههای قدیمم و این باعث شد که من هم برگردم و یه سری وبلاگ خودم رو البته با موبایل خوندم و این باعث شد برم توی اون فضا و دیدم که چه کار خوبی کردم که لحظات و احساساتم رو نوشتم.

۲- نمی خوام بگم که اصلا نظر دوستام در مورد نوشته هام مهم نیست که خیلی هم مهمه و دوست دارم نظرات دوستام رو در مورد افکار و تفکراتم رو بدونم.اما برای اینکه بعدا هم بتونم این لحظات رو حس کنم با تمام افکار و احساساتم سعی کردم بنویسم.

۳- نوع نوشتنم در خیلی از موارد با گذشته فرق خواهد کرد چون بیشتر از حسم و درونم خواهم نوشت در زمانی که از سربازی می نوشتم خیلی اوقات دوست نداشتم نوشته هام باعث بشه کسی بخواد از سرباز ی بترسه . سعی کردم شاد بنویسم که جونایی که میان مطالبم رو می خونن احساس خوبی به سربازی داشته باشن.

۴- بازم سعی می کنم بدون کمترین س انس وری بنویسم و همین جا از همه دوستان معذرت می خوام اگه مطالب بد بود یا به کسی برخورد .... پیشاپیش ازتون معذرت میخوام.

......

موفق باشید و دیگر هیچ.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 17:27  توسط ستوان دوم سابق