سلام به همه دوستان
امروز صبح تصمیم گرفتم دیگه برم سرکار و به پیشنهاد کار توی شهر دیگه جواب مثبت بدم و از این حالت مفت خوردن و .......... خلاص بشم. اخرین مرحله از زندگی در زیر چتر حمایت اقتصادی خانواده(توجیه برای تنبلایی مثل من ) با سربازی تموم می شه.
خلاصه طی یه حرکت انتحاری زنگ زدم جایی که رفته بودم واسه مصاحبه و گفتم من حاضرم برم اونجا. اما اونا گفتن ما اسمت رو واسه شهر خودت نوشتیم!!!
ما رو می گی فک مون افتاد رو میز تلفون. کف کردیم. کف کردنی!!!! خلاصه رفتم دفتر امور برق شهرمون و خودم رو معرفی کردم. کارشون نگهداری و تعمیرات خطوط توزیع برقه. یعنی من هم شدم مهندس. البته هنوز دقیق دقیقش شنبه معلوم می شه.تنها مشکل کار اینه که از ۱ شنبه باید ۲ ماه برم کاراموزی در فاصله ۵۰۰ کیلومتری اینجا.از حالا ماتم گرفتم که بدون کامی جونم چه جوری توی غربت سر کنم. البته خوبی اش اینه که اونجا یه هفلشدهتا همکلاسی های دانشگام هستن. می تونم بهشون سر بزنم تا این اموزشی هم تموم شه. شاید نتونم تا مدتها اپ کنم شایدم بیشتر از الان بتونم اپ کنم.معلوم نیست. اما خدایی دلم واسه همه دوستای وبلاگ نویسم تنگ می شه.
میخوام خاطرات این اموزشی رو هم بنویسم.شهری که میرم از شهر خودمون خیلی مدرن تره!!!
تازه محل تولد عشق روزگار دانشجوییمه. هرچند از اون عشق یه تیر گنده رفته توی قلبم و از اون طرفش داره خون چیکه می کنه توی یه جام شراب که زیرشم دریایی از خونه و قلبه ۱۰۰ تیکه شده. اما لحظات عاشقی شاید بازم بیان سراغم. حس خوبی داشتم اون روزا. دلم تنگ شده. دلم میخواد دوباره از حالت سیب زمینی کمی خارج بشم و از خودم عشق متصاعد کنم!!!!
اگه عمری بود و اگه رفتم سر کار سعی می کنم پست بعدیم رو توی اون شهر بنویسم. اگه هم که سوسک شدم و نرفتم واسه کار میام و با کمال پررویی بازم اینجا چرت و پرت می نویسم.
منتظر بدرقه همه دوستای گلم هستم ها.دوستتون دارم هوارتا!!!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 22:18  توسط ستوان دوم سابق
|
سلام. یه سلام گرم به همه دوستان.
یعد از دو روز نشستم پای کامپیوترم. اخ که چقدر دلم تنگ شده بود.خدای من معتاد شدم. احتمالا صبح فردا برام سر خیابون کاسه گدایی دستم بگیرم و اکانت گدایی کنم.(مثل تزریقیهای خفن)
دیروز رفته بودم مرکز استان برای یه مصاحبه. منتهی مصاحبه امروز بود و من مجبور شدم شب رو اونجا بمونم. اصلا خوشم نمیاد خونه فامیل تلپ بشم. خیلی وقته شدم مثل غربتیا . مرکز استان جاییه که ۴ سال دانشگاهم رو اونجا بودم اما دیروز رو با سختی گذروندم.صبحش که توی شهر پیاده شدم مجبور شدم یه چند باری از روی گودال های اب بپرم . با حرکاتی ورزشی و اکروباتیک و در یکی از این حرکتهای طویل دچار کشیدگی شدید عضلات پایین دستی شدم. لعنت به این چاله چوله ها.از خوش شانسی ام پسر دایی ام تنها بود و ظهر رفتم اونجا.عصر رفتیم توی شهر قدم زدم. انگار داشتم با هر گوشه از خیابونا ی شهر یه تیکه از ذهنم رو میدیدم اما نمی دونم چرا حال نکردم.حتی کافی نت هم رفتم. اما نتونستم از اونجا اپ کنم یا .... اصلا فاز نمی داد.این بود که رفتیم سینما. یه فیلم درپیت به اسم دلداه. شخصا از فیلم های ایرانی -بجز معدودی که حرفی برای گفتن دارن- اصلا خوشم نمیاد. اگه هم نگاه کنم واسه اینه که به چیزی فکر نکنم. ما حصل این فیلم افزایش میزان عشق در خونمان بود و شدیدا نیازمند یک معشوقه بودیم که قلبمان را به او تقدیم نمائییم
فیلمی سر شار از .... و .....
شب با اینکه سرد بود کلی قدم زدیم. عاشق قدم زدن توی بارون و هوای بعد از بارونم. خونه که رسیدیم بازم نشستم یه فیلم ایرانی دیگه نگاه کردم به اسم تلافی. یه فیلم که فقط با انتخاب حمید گودرزی(عشق دخترا) و نیوشا ضیغمی ( بازم عشق دخترا
) خواسته بودن جوونا رو جذب کنن و حرف خاصی نداشت. چون داستانش کاملا تکراری بود و عکس العمل های غیر طبیعی. و این هم نتیجه اش این بود که شدیدا حس کردم تمام ذراتم دارن عربده می کشن که " ما میخواهیم عاشق باشیم". البته منم بهشون یه جواب زشت دادم که چون بد اموزی داره توی ساحت دوستان نمی گم چی بهشون گفتم.
صبح حدود ساعتای ۱۰ رفتم اون شرکت واسه مصاحبه.اونی که ما رو معرفی کرده بود یادش رفته بود که نامه ما رو بنویسه و این باعث شد که من برای اخرین نفر بیافتم. برای ساعت یک بلیط اتوبوس گرفته بودم اما تازه ۱۲.۳۰ رفتم تو برای مصاحبه.چند نفری بودن. دو نفر ازم سئوالااتی پرسیدن و فکر کنم تا ۹۰ درصد خوب بهشون جواب دادم. (اون ۱۰ درصد هم بذارن به حساب شکسته نفسی و افتادگی و از این حرفا....)مسئول بهرهبرداری که خوشش اومد . رزومه خودم رو بهش دادم و وقتی خوند نتونست هیچی بگه اخه اسم اساتیدی توی رزومه ام بود که اینا ارزوشون یه سلام علیک با اونا رو داشتن. نوشته بودم چند تایی نرم افزار بلدم که از شانس بد اونی رو که از همه کمتر بلد بودم اونا داشتن. البته نیازی بهش ندارم توی پستی که اینا میخوان اما حس کردم هدفشون این بود که من مغلوب بشم و اونا از موضع قدرت با من برخورد کنن. رفتم برای تست نرم افزار توی اتاق یه خانومه. خانومه خوبی بود. بهش گفتم که ۳ سال پیش این نرم افزار رو کار کردم و بدک نبود. نرم افزارش جند میلیون قیمت داره و یه قفل سخت افزاری داره که روی یه فلش نوشتن. نمی شه هک اش کرد. واسه همین از وقتی از دانشگاه رفتم دیگه نتونستم باهاش کار کنم.
در پایان فهمیدم من رو برای یه جای دیگه میخوان در فاصله ۸۰ کیلومتری.(اونم شهری بدون امکانات اولیه.) نه خونه بهم میدن و نه سرویس. نه استخدام دائمیه و نه حقوق دنودن گیر. اما دو دلم. از یه طرف چون خودم ماشین ندارم دهنم صاف می شه تا برم و برگردم.از طرفی برای سابقه کار خوبه و احتمال اینکه اینده خوبی هم داشته باشه و بتونم ادامه تحصیل رو هم بدون مشکل داشته باشم . تا ببینم چی میشه.
اما مسخره ترین قسمت کار این بود که به اتوبوسم نرسیدم. مجبور شدم بیام ایستگاه سمند های کرایه. داشت برف میومد. دو ساعت معطل موندم. سر پا توی سرما. بازم همون قضیه تاکسی هفته قبل برام تکرار شد. این بار نزدیک بود با راننده دست به یقه بشم. اخه نمی دونم کی می تونه توی تاکسی دخترای مردم رو اذیت کنه اونم در حالیکه اونا روی صندلی عقب هستن و مرد فقط روی صندلی جلو جا داره واسه نشستن. دیگه خیلی مسخره شده. توی اون سرما و با اون خستگی که من داشتم نمی تونستم دماغ خودمم بکشم بالا چه بخوام کار دیگه ای بکنم. دفعه بعد اگه این اتفاق بیافته رسما سر میزارم به کولی بازی و حسابی قاطی می کنم. این نامردای روزای دیگه التماس می کنن که سوار ماشینشون بشیم حالا تو این سرما حس ناموس پرستی شون گل کرده. اراذل و اوباش( منظورم همه راننده ها نیست) فقط این کاسه های داغتر از اش که عشقشون اینه یه دافی رو تو ماشینشون سوار کنن.
خلاصه به هر بدبختی که بود ساعت ۵.۳۰ رسیدم خونه و بلافاصله اومدم سراغ اعتیادم....
دست و پام درد می کنه....... استخونام تیر می کشه....... اب دماغم داره میاد......... بد خماری داره این اینترنت بد مصب.۲ روز مصرف نکردم ببین چجوری داغونم کرده ......اشغری ژغال و داغ کن اومدم
موفق باشید
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:58  توسط ستوان دوم سابق
|
خبر شهادت سربازای اسیر ایرانی که توی پاکستان گروگان بودن توسط یه مشت وحشی امروز باعث شد که کمی بیشتر از حد معمول بنویسم. برام مهم نیست به چه کسایی بر میخوره. اگه نمی نوشتم خیانت میکردم به تمام سربازای دیروز و امروز این مرز و بوم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 12:29  توسط ستوان دوم سابق
|
صحنه اول :
من : "اقا مسیرتون بلوار ..... میخوره؟(این بلوار قبل از دانشگاه آزاده)"
راننده تاکسی:( با اطمینان و اعتماد بنفس) " نه!!! میرم بیمارستان"
۳۵ ثانیه بعد
خارجی- دوتا دختر جوون و ترگل- در حالیکه یکیشون لبخند به لب داره و خم شده از راننده میپرسه :" ببخشییییددد. (دانشگاه ازاد میرید؟"
راننده تاکسی یه نگاهی به من می کنه و احتمالا یه بیلاخ تو دلش واسم میفرسته و بعد با چهرها ی گشاده و مطمئن: "بعععععععع له.بفرمائید."
بعد بلافاصله از ماشین پیاده می شه و داد میزنه " دانشگاه آزاد... ۳ نفر"
خوب حالا من چیکار کردم؟؟؟ منم کم نیوردم و رفتم کنار اون دونفر نشستم و خندیدم به روح پدر راننده.
ما از این خاطره یاد میگیریم که :
۱- همیشه بذارید اول خانوما اقدام به کاری کنن تا شما کمتر از خودتون مایه بذارید.
۲- لذت بعضی از راننده تاکسی ها چشم چرونی و بعضا دست درازی موقع تعویض دنده است و یه پسر ضد حال مثل من طوری می شینه توی تاکسی که تمام رخ بیافته توی اینه راننده و راننده نتونه چشم چرونی کنه یا بقیه کارای فیل . تر شدنی!!!
۳- اگه دست دست کنین زود جا پر می شه پس تا جای خالی مونده سوار شین که ممکنه به این زودیا دافی پیدا نشه واستون تاکسی بگیره!!!
۴- ...... همش رو که من نباید بگم شما نمیخواین از خودتون خلاقیت به خرج بدین؟؟؟
.
.
امروز اینترنت پر سرعت گرفتم. تنها کاری که تونستم با حقوق سربازی بکنم. همین یه امروز نزدیک به ۶۰۰ مگابایت فایل پی دی اف دانلود کردم.هرچند شاید تا ابد هم نخونمشون اما اگه دانلود نمی کردم همیشه احساس پشیمونی میکردم.
.
امشب یه نسیمی خاطرات خوش گذشته های نه چندان دور رو برام اورد.حالی خوشی بهمان دست داد.
.
موفق باشید
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 23:53  توسط ستوان دوم سابق
|
کودتام جواب داد. امروز که رفتم پادگان فرمانده صدام زد و گفت چرا با لباس نظامی اومدی؟؟؟ گفتم خودتون گفتین!!! گفت نه بابا. چند نفر رفته بودن زیر ابت رو پیش فرمانده پادگان زده بودن من گفتم یه سر بیای خودتو نشون بدی و بعد بری.
این بود که من هم یه ماه دیگه مرخصی گرفتم.هر چند هنوز به صورت غیر رسمی سربازم ولی خوبیش اینه که دیگه نمی خواد برم پادگان.
.
در 120 کیلومتری شهر ما یه شهرستان دیگه هست که با شهرستان ما بر سر استان شدن درگیرن. مردم ما با اونا اصلا رابطه خوبی ندارن و مثل کارد و خیارن. یکی از دوستای من که خیلی به بحث های ناسیونالیستی علاقه داره سر همین قضایا داره دهنش صاف می شه. این رفیق من شبها توی پادگان می خوابه و با چند تا از بچه های اون شهر هم اتاق هستن. در طی یه سلسله شوخی هایی که با هم داشتن این جوون رفته بود پیش یه دوست دیگه من و یه نامه تایپ کرده بود با این مضمون
" از :فرماندهی تیپ یکم .....
به : تمام اهالی شهرستان کثیف .......
خواهشمند است سگی را که از ما دزدیده اید پس بیاورید. بیچاره مریض است......
"
قابل ذکره که سگ دزدی یکی از کثیف ترین کارهاست تو این منطقه.حالا بد شانسی رو ببینین. شب همون روز که این رفیق ما نامه رو نوشته بود و زده بود به دیوار، مسئول شب پادگان از پاسدارای حفاظت اطلاعات بوده. و یهو تصمیم می گیره به کانکس افسرا یه سری بزنه. سر زدن همانا و به گه رفتن رفیق ما همان. الان بیچاره خدمتش تموم شده اما به جرم جعل اسناد دولتی میخوان بفرستنش دادسرا. از همه بد تر اینکه فرمانده پادگان خودش بچه همو.ن شهر بغلیه!!!!!!
.
سوتی دوم رو خودم دادم.پریروز که رفته بودم پادگان حدود ساعت 9.30 بود که زدم بیرون از پادگان. سوار تاکسی که شدم دیدم هوا گرم شده. کن هم اورکت نظامی تنم بود. زدم و زیپش رو باز کردم. توی مرکز شهر اومدم سوار تاکسی شم بیام خونه. حس کردم بیشتر از همیشه مردم دارن نگام می کنن. بعدم گفتم احتمالا اشتباه دارم می کنم و این بخاطر اینه که یک ماهی هست که لباس نظامی نپوشیدم.خلاصه بیخیال شدم و با ابهت هر چه تمام تر به راهم ادامه دادم.درست وقتی که خواستم سوار تاکسی بشم حس کردم باد خنکی پیچید توی شلوارم . خوب که دقت کردم دیدم ای دل غافل زیپ شلوارم کاملا باز شده. اخه قبلا خراب بود و یه ذره باز می شد اما اینبار درست رسوام کرد.تازه معنی نگاههای عجیب و خنده های مرموزانه ی بعضی از نسوان رو متوجه شدم. با خدا رو شکر که این باده وزید وگر نه احتمالا توی محل هم برنامه ای درست می شد.
.
پ.ن : یکی از بزرگترین نعمت های خداوند برای امثال من نسیم های خنک پاییزیه.
.
در خصوص نگرانی دوستان از بخشنامه بگم که بخشنامه همونه. عوض نشده. اما مساله اینه که از اول اذر خدمت می شه ۱۹ ماه.یعنی هرکی تا ۲۹ اذر سربازه الان ترخیص می شه. و از اول دی ماه خدمت می شه ۱۸ ماه. یعنی من که با کسر خدمتم باید اول بهمن تموم میکردم (با ۲۰ ماه خدمت) اول دی ماه تموم می کنم. یعنی ۱۹ ماه. اما اگه قرار بود من رو ۱۸ ماه حساب کنن می شد اول اذر. اما یاسر جان خیالت راحت تو باید ۱۸ ماه خدمت کنی یعنی همزمان با من اول دی ماه تمام می کنی. به سلامتی همه سربازا در هر جای ایران که هستن یه هوراییی اساسی !!!!!!
+ نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:27  توسط ستوان دوم سابق
|
عجب بخشنامه های تخماتیکی میاد. با این بخشنامه جدید گفتن که من باید 19 ماه خدمت کنم . و این یعنی تا 1/10/1387 همچنان سربازم. اینو پنج شنبه که رفتم برای تسویه حساب بهم گفتن. با اینکه ضد حاله ناجوریه اما مجبورم باهاش کنار بیام. امروز صبح رفتم پادگان. البته نه مثل گذشته ساعت 6.30 بلکه ساعت 7.45 رفتم. از اونورم ساعت 9.30 اومدم بیرون. بهشون گفتم اگه اینجوری حال نمی کنین من رو تسویه حساب کنین تا برم یه قسمت دیگه. با سرگردی که مسئول عقیدتیه صحبت کردم. قبول کرد برم پیشش. اونجا سربازی رو که کمتر از 14 ماه به آخر خدمتش مونده باشه اصلا قبول نمی کنن من که دیگه 1 ماه بیشتر نیست. نصفش رو هم میخوام مرخصی بگیرم. اما خوب ادم درستیه این بنده خدا.قبولم کرد. احتمالا فردا برم اونجا.
مسئول مستقیمم که خیلی خوشحال بود که من برگشتم و کلی دلش رو صابون مالیده بود که الان میرم کمکش . اما کور خونده . من 5 دقیقه هم تو دفترش ننشستم. هنوز نمی دونه من وقتی قاطی کنم چقدر سگ می شم همونقدر که خوبم در شرایط عادی در عصبانیت غیرقابل کنترلم.خلاصه دعای جناب سروان یاسر براورده شد تا من همچنان در خدمت این زبون نفهما باشم.
تو همون مدت کمی که تو اتاق بودم سر یه موضوعی با مسئولم بحث کردم.و طرف یه سرباز رو گرفتم. طرف دهنش باز مونده بود که این منم یا یکی دیگه.؟؟؟ اینقدر با حرارات و پرخاشگرانه باهاش بحث کردم که خودشم فهمید بدجوری ازش دلخورم. کاری کردم که سربازا دوره اش کردن و همه خوشحال شدن. بهشون یاد دادم نقطه ضعف بخشنامه کجاست و حالا همه دنبال این موضوع هستن که از همین نقطه ضعف استفاده کنن. بعد هم اومدم بیرون و از پادگان هم خارج شدم.
.
فکر کنم این یک ماه انتظار بد نباشه. چون لذتش اخر بار زیاد می شه. اونجوری یه دفعه حال نمی داد.
.
شرکتی که اولین جا رفته بودم واسه مصاحبه بهم زنگ زدن و روز 4 شنبه رفتم واسه مصاحبه. همون شرکتی که یارو مهندس مکانیک اومده بود از من سئوال می پرسید.اینبار اما یه مهندس برق اومده بود که رئیس همون مکانیکی یه بود و نزدیک به نیم ساعت ازم سئوال کرد. همه جور سئوالی پرسید ازم. هم الکترونیکی هم قدرتی هم صنعتی و ...... بعضی چیزا رو انصافا تا حالا نشنیده بودم و بعضی چیزا رو هم یادم رفته بود. از 100 احتمالا 70 نمره ام باشه.
.
افشین امپراطور هم که رفت.حیف شد. واقعا این یارو مصطفوی نمی دونم چرا اینقدر رو اعصابم راه میره. وقتی حرف میزنه انگار که داره رو اعصابم بکسواد می کنه.حالا وسط فصل میره یه گاگول بیسواد رو ورمیداره میاره تا به درستی تیم رو به فاک بده.
.
موفق باشید
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:37  توسط ستوان دوم سابق
|