سلام دوستان
بالاخره سوز پاییزی به اینجا هم رسید و من رو مجبور کرد یه لباس گرم روی آستین کوتاه دیروز بپوشم.
دیروز رفته بودم واسه مصاحبه. توی یه کارخونه اتومبیل سازی که خیلی هم باکلاس و حرفه ای بود. یکی از آشناها مهندس رو معرفی کرده بود . من هم رفتم پیشش. یه بیست دقیقه ای باهم صحبت کردیم و چیزایی که پرسید جواب دادم. مشکلی هم نبود. منتظر بودم بگه که مثلا از فلان روز بیا سر کار. اما در کمال ناباوری گفت :" مهندس خودتون می دونین که ما الان تو تحریم هستیم و چون کارمون مونتاژه بنابراین تولیدمون به شدت اومده پایین . بنابراین فعلا نمی تونیم نیروی جدید استخدام کنیم برا همین شما بهتره جاهای دیگه دنبال کار باشین. " . ما رو می گی کف کردیم.اشنایی که من رو فرستاده بود اونجا جوری صحبت می کرد که من فکر کردم حتما باید برم سر کار. حالا بازم بگین تحریم ها بی اثر بوده .... لق همتون. آخه نمی گن من بیکار باشم فکرم خراب می شه بعد میرم معتاد می شم؟؟؟ اونوقت یه یارو با مدرک فوق دیپلم از دانشسرای دوقوز آباد در سال هزار و سیصدوتیرکمون 70 میلیون نفر ادم رو پشم هم حساب نمی کنه و میره میگه من دکترای حقوقم.من وزیر کشورتون.همینجوری می شه که امروز ماشین عموی بیچاره منو دزدیدن. اونم از پشت مغازه تو روز روشن. اونم به عنوان 7 امین ماشین در این هفته اونم تو شهری که یه زمانی ماه میومد و ماشین دزدیده نمی شد . من نمی دونم این نامردا این همه آمارهای دل خوش کنک رو از کجاشون در میارن؟؟؟ بالاخره نزدیک انتخاباته و باید به یه نحوی ملت رو شارژ کرد تا بیان رای بدن.
.
احتمالا بشینم این سه ماه مونده تا کنکور ارشد یه نگاهی بکنم. چون با این شرایط جای دیگه ای نمی خوام تو شهر کار کنم. چون مالی نیستن. سیستم های اداری هم فاز نمی ده. خیلی راکد و ضد حالن. فقط مشکل بحث مادیاته. ادم به این سن برسه و هنوز یه ممر درامدی نداشته باشه خیلی خیلی سنگینه.
تا ببینم خدا چی می خواد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 19:21  توسط ستوان دوم سابق
|
سلامی به همه دوستان خوب خودم
دیروز بهم زنگ زدن که فردا بیا پادگان . من هم امروز پا شدم رفتم. تا الان 3 دفعه رفتم سربازی رو که قراره جای من کار کنه توجیه کردم. تمام تجربیات کاری خودم رو هم مکتوب کردم و بهشون دادم اما انگار گوششون رو دایورت کردن یه جایی ....... من خو.دم یا کاری رو قبول نمی کنم یا اگه قبول کردم با جدیت و دقت تمام انجامش میدم. یارو رو اعصابم داشت بکسواد می کرد. من دارم نکات به چه مهمی رو بهش یادآوری می کنم و اون انگار نه انگار. خدا کنه همکارایی که قراره داشته باشم اینجوری نباشن. یه خبر بد هم که بهم دادن این بود که پرونده ای که واسه صدور کارت فرستاده بودم برگشت خورده و این یعنی اینکه تا 15 دی کارتی به دستم نمی رسه.کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره.
فردا هم قراره برم یه کارخونه اتومبیل سازی واسه مصاحبه. دفعه قبل اینقد اعصاب خرد کن بود که نگو. یه مهندس مکانیک اومده بود از من مصاحبه بگیره. یه مدار فرمان خواست واسش کشیدم. البته من این مدار رو دقیقا 6 سال پیش خونده بودم اونم توی درس کارگاه عمومی.طرف اومد بهم گیر داد که تو چطور مهندس برقی هستی که این رو اشتباه می کشی . طرف یه چیزی یه جایی شنیده بود البته تا حدودی درست می گفت اما اونجا جایی نبود که بخواد اون مساله مطرح بشه. منم گفتم مهندس جان چیزی رو که شما به راحتی فهمیدی قطعا از بچه های هنرستان هم بپرسی بلدن. پس دیگه چرا مهندس برق میخوایین استخدام کنین بهتره یه هنرستانی رو استخدام کنین یا خودتون این کار رو انجام بدین.یارو کف کرد. بعد اومد ماست مالیش کنه من گفتم مهندس جان من رزومه آوردم شما بده یه مهندس برق بخونه بعد اگه سئوالی بود من بهش جواب میدم.شما میخوای بگی من خیلی بی سوادم؟؟؟ یارو مونده بود چی بگه. سریع رزومه رو گرفت و گفت ما به زودی با شما تماس می گیریم مهندس.طرف فکر می گرد از بیکاری دارم میمیرم که بخوام واسه اون گردن کج کنم. البته جایی که فردا دارم میرم یه کارخونه دیگه است. اوضاع حقوقی اش هم میگن خیلی بهتر از مورد قبلیه. تا ببینم خدا چی میخواد.
.
از دوستایی که به سئوالم جواب دادن ممنون. هدفم از طرح سئوال این بود که ببینم روابط مجازی چقدر می تونه مستحکم باشه. مثلا من توی آموزشی دوستای خوبی داشتم و فکر میکردم تا آخر عمرم باهاشون دوست می مونم اما الان حتی اسم بعضی هاشون رو حتی یادم نیست. اما حتما ان شاء اله به دوست خوبم محمد جان یه سر می زنم اگه خدا بخواد. این بشر حس میکنم یه ورژن ارتقا یافته از خودمه. خیلی ارادتمندشم.خیلی متفکر و احساساتی .و همینطور عزیزم دکتر با مرام داریوش جان یه سری میزنم. البته آلمان که شاید نشه اما شاید داریوش جان افتخار بده یه سر بیاد پیش من.مخلص همه دوستای خوبم هم هستم و به خودم میبالم که همچین دوستای خوبی ژیدا کردم.و امیدوارم یه روز بتونم لطف تک تکشون رو یه جوری جبران کنم.
موفق باشید و سعادتمند و شاد
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:36  توسط ستوان دوم سابق
|
سلام
سلام به همه دوستای خوبم
امروز داشتم به این فکر می کردم که وبلاگم رو ادامه بدم یا نه؟بنویسم یا بیخیالش بشم بدم به یکی دیگه؟؟مضاف اینکه این وبلاگ خاطراتی رو برام داره که اذیتم می کنه.اما 2 تا دلیل باعث شد که تردید کنم.
1- اینکه تو این مدت دوستای خیلی خوبی پیدا کردم. دوستایی که شاید باورتون نشه اما همیشه منتظر خوندن نظراتشون و همینطور پست های جدید توی بلاگشون هستم. احساس خوبی از خوندن نظرات دوستام بهم دست می ده که وصف شدنی نیست. دوستی مجازی این خاصیت رو داره که میدونی طرف هیچی ازت نمی خواد و فقط یه رابطه دوستانه است. یه احساس نزدیکی و درک متقابل.شاید تا الان نزدیک به 10 هزار نفر به این وبلاگم اومدن و از بین همه اونها تنها تعدادی انگشت شمار خواننده همیشگی من هستن. با توجه به اینکه من مطلب خاصی هم نمی نویسم حضور این دوستان برام بیشتر عزیزه.
2- اینکه ممکنه بازم از این دوستای خوب پیدا کنم و یا بتونم به کسی کمک کنم.
یه لحظه یه چیزی به فکرم رسید. البته میدونم احمقانه است ولی خوب خوبیه دنیای مجازی یکیشم اینه که می تونه جایی باشه واسه امکان سنجی افکار احمقانه من و امثال من. البته شاید به دلیل اینکه من زیاد احساساتی هستم واقعا کسی نتونه با این حرف من ارتباط برقرار کنه.اما خوب من می نویسم و شما دوستان لطف کنین و جواب بدین.
با توجه به اینکه هیچ کدوم من رو ندیدین میخوام جواب این سئوالم رو به طور کاملا جدی بگین. ممنونتون می شم.
توی خونه نشستین و دارین به یه موضوع خیلی مهم فکر می کنید. زنگ شما رو می زنن و می گن شخصی اومده دم در و اومده شما رو ببینه. شما می پرسین کیه؟ می شنوین که می گه : "منم. ستوان دوم" واقعا چه فکری می کنید؟هر فکری می کنید – در مورد کار من- خواهش می کنم برام بنویسید و اگه خیلی ضد حال فکر کردین فقط خصوصی برام بنویسین.
مخصوصا دوست دارم که این عزیزان توی این برنامه یا بازی یا تصور .... شرکت کنن.
تازه رسیده ای که انگار عمری می شناسمش محمد جان(در خواست اختصاصی ام از محمد اینه که بریم با هم قدم بزنیم و با هم صحبت کنیم از همه چیز. عاشق قدم زدن خصوصا توی هوای بارونیم)
دوست عزیزم داریوش جان یک ایرانی که خیلی کارش درسته. (تصور کن پشت در داد میزنم دکتر جان از چند هزار کیلومتر اونورتر اومدم با هم بریم شهر رو با هم ببینیم و در مورد ایران و ایرانی صحبت کنیم)
دوست خوبم خرگوش خانوم که همیشه منو راهنمایی می کنه.(در خواست اختصاصیم اینه که با هم بریم توی یه جای دنج و هر چی سئوال در مورد ارتباطات اجتماعی دارم ازش بپرسم و بهم کمک کنه با این همه مشکل چه جوری کنار بیام و راهنماییم کنه. )
دوست عزیز وسرباز کاردرست سجاد خان
اسم بقیه دوستان رو نمی نویسم فقط به خاطر اینکه ممکنه اسمی از قلم بیافته. دوستانی مثل حامد ، روان پریش ، مجتبی و ......
بیصبرانه منتظر جوابتون هستم.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 19:0  توسط ستوان دوم سابق
|
سلام
دوستان عزیز برای همه تون آرزوی سعادت و بهروزی دارم
چندروزی گرفتار مشکلات زندگی بودم و با یه نفر که خیلی هم برام عزیزه کنتاکت داشتم و اوقات بیکاری هم داشتم مطالب درسی دانشگاه رو مرور می کردم که اگه احیانا کاری پیدا شد توی مصاحبه سوتی ندم.خوب از امروز فکر کنم زندگی جدیدی باید شروع کنم بعد از اینکه مشکل شخصی ام رو به کلی حل کردم امروز هم از یه کارخونه بهم زنگ زدن قراره فردا صبح برم واسه مصاحبه.امیدوارم زیاد گیر ندن.
گویا با اتمام کنتاکتی که داشتم زندگی داره روی خوبه خودشو نشون می ده.ما آدما گاهی خیلی بی انصاف می شیم و درست زمانی که کسی بهمون نیاز داره ما تنهاش میذاریم و منطقمون هم اینه که برا خودش بهتره. ما آدما گاهی فراموش می کنیم که اصلا اینکه ما به وجود اومدیم فقط بخاطر عشق الهی بوده ومن امیدوارم که این اشتباهی رو که کردم کسی دیگه مرتکب نشه. البته فکر نمی کنم امکانش باشه آخه ما همه از نسل قابیلیم. چون هابیل بیچاره که توسط جد ما کشته شد و همه از ترکه قابیل برادر کش هستیم و هرکار کنیم بازم به اصل خودمون بر می گردیم.
در پایان یه شعر قشنگ از یک شاعر که خیلی دوسش دارم( عرفان نظر آهاری) میذارم اینجا که توی وبلاگ خورشید طلایی طوس دیدم میذارم تا شما هم مثل من یه حال اساسی ببرین.واقعا نوشته های این نویسنده خیلی با احساسن و من که فکر می کنم یکی از پدیده های ادبیات ما هستن.این هم ادرس سایت رسمی ایشون نون و نار
در ضمن اگه به وبلاگ یک ایرانی که نوشته های دوست خوبم داریوش جان هست یه سری بزنید بحث جالبی داره می شه شما هم یه نظری بدید. خوبه. راستی واسه مصاحبه فردام دعا کنید ها.
دختری دلش شکست
رفت و هر چه پنجره
رو به نور بود
بست
***
رفت و هر چه داشت
یعنی آن دل شکسته را
توی کیسه زباله ریخت
پشت در گذاشت
***
صبح روز بعد
رفتگر
لای خاکروبه ها
یک دل شکسته دید
ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
چیزی از کنار چشم های خسته اش
قطره قطره بی صدا چکید
***
رفتگر برای کفتر دلش
آب و دانه برد
رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد
***
سال هاست
توی این محله با طلوع آفتاب
پشت هر دری
یک گل شقایق است
چون که مرد رفتگر
سال هاست
عاشق است
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 8:37  توسط ستوان دوم سابق
|