سلام
۲۰ دقیقه پیش مراد محمدی اولین مدال ایران اونم از نوع برنز ذو دشت کرد. بعد از میلیاردها تومن بودجه بیت المال رو ریختن واسه بعضی از ژیگولای ورزشی تازه امروز یه برنز گرفتیم. پاناما که اندازه پادگان ما مساحت کشورشه طلا گرفته و ما نه!!! یعنی ما اینقدر بدبختیم که ورزشکار نداریم یا اینکه مشکل مدیریته. یا واسه اینکه مسئول ورزش ما به این خاطر شده مسئول چون رئیس یکی از ستادهای انتخاباتی انتخابات ریاست جمهوری بوده. دوره های قبلی هم البته همینطوری بوده. ما مدیریتمون کشکیه.هیچوقت پایه ای کار نمی کنیم. به نظر من ایران بیاد این میلیاردها تومن رو بده به مایکل فلیپس. و اون رو به عنوان تنها نماینده ایران بفرسته اونجا. اونم خوشحال می شه وقتی ببینه بابت هر مدال ۱۰ میلیون دلار میگیره.اینجوری ایران میاد جزء ۱۰ تیم اول دنیا از نظر مدال و ملت هم اینقدر جون به لب نمی شن.امیدوارم مایکل فلیپس و مسئولان ورزش مملکت این پیشنهاد من رو ببینن اگه هم ندیدن شما دوستان اگه دیدینشون بگین بهشون
موفق باشید و دیگر هیچ
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 15:20  توسط ستوان دوم سابق
|
سلام دوستان
چه روزگار اشغالی شده. ادمیت و انسانیت به فنا رفته. اوضاع توی اوستیای جنوبی رو می گم. اخه چرا بعضیا اینقدر الاغن که به این راحتی جون هزاران نفر رو می گیرن. اخه نمی دونم کجای گرجستان به روسیه میخوره که رفته خودشو با روسیه گرفته. روسها هم انگار نه انگار ول کن معامله نیستن. فقط ای کاش الان تصور کنیم بچه های یتیم جنگ خانواده های فرزند از دست داده، خونه های خراب شده و .....
خدا همه جنگ طلبها رو امیدوارم از رو زمین جمع کنه.
.
.
توی نیرو های نظامی از این موقع ها که می شه هر ساله برنامه رژه شروع می شه واسه روز 31 شهریور. واسه همین هم امروز بعد از صبحگاه همه رو دسته بندی کردن واسه تمرین رژه.من رو قاطی افسرها و درجه دارها جدا کردن. اما خوب من جیم زدم.تا زمانی هم که لو نرفتم عمرا اگه پام رو هم بذارم. پارسال هرچی رژه توی آموزشی رفتم باعث شد خار پاشنه پا بگیرم و هنوزم گرفتارشم. به قول بچه ها می کنم توش (دو در کردن) حتی اگه مجبور بشم برم کمیسیون بدوی.
.
.
یه سرباز اوسکول داریم توی پادگان که خیلی هم فیلمه.توی پدافند خدمت می کنه.واقعا ای کیو نشانه. بچه ها اوسکولش کرده بودن گفته بودن این لباس های لجنی (پلنگی ها در لفظ عامه) بسیجی هست و تو که درجه ات سرباز یکم هست(بهش میگن لا سه خط یا لا سه پتی با فتح پ) از همه اونا درجه ات بیشتره و باید بهت احترام بذارن.از قضا دژبانهای پادگان هم لباس لجنی می پوشن. همینطور فرمانده دژبانی!!!! حالا این سرباز رفته بود توی دژبانی ومیخواسته که از دژبانی بدون مجوز خارج بشه. بعد فرمانده دژبانی اومده بوده و دیده که داشته با دژبانا کل کل می کرده. اومده گفته مشکل چیه؟؟ این سرباز اوسکول هم – که خودش واسه همه احترام میذاره- به فرمانده دژبانی گفته " به تو ربطی نداره. تو چرا احترام نمی ذاری؟؟!!!!". این موضوع حتی باعث شده بود فرمانده دژبانی از خنده روده بر بشه و حتی اجازه داده بود که طرف از دژبانی بیرون بره.اینجور صحنه ها یعنی اخر خنده. خصوصا که نحوه حرف زدن خاصی هم داره این سربازو آخر کمدیه.من خودم امروز از بچه ها این موضوع رو شنیدم و اینقدر خندیدم که دل درد گرفتم.
.
.
موفق باشید و سلامت
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:6  توسط ستوان دوم سابق
|
سلام
خوبین دوستان؟
روزاهای یکنواخت داره میاد و میره. غیر از درگیریهای پاسدارا خبر خاصی نیست توی واحدمون.
یه سری سرباز رو امروز اوردن. از بس بو می دادن اعصابم خورد شد. چند متر فرستادمشون عقب. کولرها رو روشن کردم و پنجره ها رو باز کردم اما بازم حالم داشت به هم میخورد. اینا خیلی بو می دادن. معلوم بود خیلی اذیتشون کرده بودن. تا حالا سرباز به این بدبویی تقسیم نکرده بودم.
بازم چند تا دیالوگ از فیلمهایی که این روزا نگاه می کنم واستون می نویسم.
Time does not heal the wound, It will though in it`s most merciful way plant the edge ever so slightly
minutes are called time but to preserve a lifetime
lovemaking is for forgetting the sufferings of being
در پناه حق پیروز باشید و سربلند
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 12:33  توسط ستوان دوم سابق
|
سلام به همه دوستان
امروز صبح صبحگاه مشترک داشتیم. قبلش با جواد رفتیم عقیدتی نمره ها رو گرفتیم. من و دکتر کلینیک نمرمون کامل بود. یعنی 5 تا بیست. به خودم تبریک گفتم.و به شما هم تبریک می گم. می دونم که خیلی حال می کنین.
بعد از صبحگاه هم رفتیم برای میدون تیر. با سه چهار تا از بچه ها همراه شدیم. یه مسیر 5 کیلومتری رو پیاده رفتیم تا رسیدیم. نزدیک میدون تیر یه قلعه خشتی مربوط به 2 هزار سال قبل اونجاست. نگهبانی ارگ رو بر عهده داشتن و هنگام مواجهه با خطر با اتش به شهرنشینان هشدار می دادن. تو سایه اش نشستیم و کلی هم خندیدیم و گپ زدیم.دیگه نمی خوام بهم بد بگذره.
بعد رفتیم توی میدون تیر.می خواستیم آب بخوریم که یه پاسدار گروهبان در پیت اومد بچه ها رو هل داد که برین بشینید بعد از تیر اندازی بیاین اب بخورین. من هم به عنوان سخنگوی بچه ها قاطی کردم و باهاش بحث کردم. یه سروان اومد جلو با صدای بلند که من ساکت شم بشینم سرجام. اما من که کم نیوردم. صدامو بردم بالاتر بهش گفتم تو خودت نشستی با پاجیرو اومدی کولر رو هم رو درجه اخر گذاشتی و مرتب اب خنک خوردی حالا نفس ات از جای گرم در میاد.گفتم مگه گوسفند اوردی اینجا که اینطوری باهاشون برخورد می کنی. بعدا گروهبان اولی اومده بود به حساب از دل من در بیاره که من با تو نبودم که. گفتم بحث سر اینه که باید با سرباز درست برخورد بشه.یارو فکر کرده چون لباس کادر تنشه می تونه هر رفتاری با بچه ها بکنه.خلاصه آخرش سروانه مجبور شد با یه صلوات صدای منو خاموش کنه.
رفتیم برای تیراندازی. متاسفانه افتضاح بودم. دلیل اش هم این بود که حالت دراز کش تیراندازی کردیم. تو این حالت عینک من نوک مگسک رو پوشش نمی داد و چون چشام استیگماته نتونستم تیراندازی ام رو درست انجام بدم.بعد به سروانه گفتم میخوام یه دفعه دیگه بزنم که گفت "نمی شه. فشنگ نداریم. " فکر کرد من نازش رو می کشم و می ترسم از اینکه اضافه خدمت بخورم. اما منم بیخیال شدم و اومدم طرف اتوبوس. این دفعه اتوبوس فاصله بیشتری رو اومده بود. این بود که زودتر سوار شدیم و بعد هم به راننده گفتم از مسیر خونه بیاد بره پادگان که اونم قبول کرد. اومدم سر کوچه پیاده شدم و بقیه روز رو کردم توش(اصطلاح دو در کردن در پادگان ما)
دوست عزیز روانپریش گفته بود که وبلاگم رو بعد از اتمام خدمت چیکار می کنم؟؟ هنوز جدی بهش فکر نکردم شاید دادم به یه سرباز دیگه. شاید هم خودم ادامه اش دادم واسه جوابگویی به سربازا شایدم بیخیالش شدم.
در ضمن روانپریش جان معنی انگلیسی متنی که تو پست قبلی نوشتم رو اینجا سفارشی برات می ذارم. البته این ترجمه منه. قطعا پر از اشکاله. امیدوارم به ساحت بر و بچز زبان جسارت نشه و همین طور شعرای وطنی چون دست به قلمم افتضاحه.و اگه دوستان در رفع اشکالات بهم کمک کنن ممنون می شم.
"چهره ام در چشمان تو
چشمانت در نگاه من
و قلبهای راستین و بی ریا در
ارامش چهره ها سخن می گویند
کجا خواهیم توانست نیمه های گمشده بهتری بیابیم؟؟
دوراز روشنای شمال
دور از انزوال خورشید در مغرب
آنکه به درستی با نیمه دیگرش در نیامیزد خواهد مرد
اگر عشق ما یکی شود
و من و تو مثل هم عاشق باشیم
هیچ سستی نخواهد بود
هیچ مرگی نخواهیم داشت"
موفق باشید و دیگر هیچ
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 11:55  توسط ستوان دوم سابق
|
سلام دوستان
برای این پست بدون هیچ توضیحی آخرین دیالوگ از فیلم تریستان و ایزولد رو میخوام بنویسم. دیالوگ که نه. مونو لوگ درسته. اما مهم خود متنه.من ازش خوشم اومد. امیدوارم شما هم خوشتون بیاد.
My face in thine eyes
Thine in my appears
And true plain hearts do in the faces rest
Where can we find two better hemispheres,
Whitout sharp North, whithout declining west?
What ever dies was not mixed equally.
If our two loves be one and thou and I love so alike, that none can slacken
Non can die
موفق باشید
+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 10:29  توسط ستوان دوم سابق
|
سلام به همه دوستان
امیدوارم حال همگی خوب باشه.
امروز اخرین روز و روز اختتامیه دوره عقیدتی بود. فرمانده پادگان هم اومد برای پرسش و پاسخ. حوصله نداشتیم بشینیم سر کلاس. اما خوب رفتیم دیگه.در کل دوره خوبی بود. با برو بچززززز خیلی خش گذشت.همه دوست داشتن این دوره چند روزی دیگه طول می کشید. اتفاقات جالب خیلی زیادی افتاد که شاید براتون تعریف کردم.
من به عنوان سردسته بچه های ته کلاس بودم.هر وقت که میخواستیم کلاس رو منحرف کنیم یکیمون پا می شد و یه سئوال می پرسید و همون باعث می شد که کلاس از یکنواختی بیرون بیاد.یکی از مربیا رو خیلی سر کار گذاشتیم به نحوی که بعضی وقتا خودمون هم کف می کردیم.سرباز این بنده خدا از دوستامونه تعریف می کرد روزی که این اقا میخواست بره مرخصی مرتب می گفته " عجب کلاس خوبیه. واقعا خیلی حیف شد که نمی تونم ادامه کلاس رو برم!!!". ما که این رو وقتی شنیدیم کف کردیم.و از خنده ترکیدیم که چطور طرف متوجه نشده ما داریم سر به سرش میگذاریم.
مربی قران داشت با گرما و حرارت خاصی برنامه امتحان رو مشخص می کرد(من به عنوان مبصر کلاس و شاگرد نورچشمی مربیان!!!) پا شدم و توی این هیر و بیر گفتم" اقای .... ما دیروز بهمون ساندیس ندادن امروز باید ۲ تا ساندیس بهمون بدین ها!!!! با اینکه خیلی تو خودشه اما باعث شد کلی خندید و حال کرد.
پایان دوره ۳ تا کتاب بهمون دادن به همراه ۲ روز مرخصی تشویقی.البته قرار شده به شاگرد اول ها مرخصی تشویقی اضافه بدن.حوصله خوندن مجدد نداشتم اما چون یکی از بچه ها کل کل کرد باعث شد جهت رو کم کنی بشینیم امتحانا رو بخونیم و هر ۶ تا امتحان رو نمره کامل گرفتم!!!
امروز فرمانده پادگان توی سخنرانیش چیزی رو گفت که ما تحتم بد جوری سوخت. اعصابم رو خیلی خرد کرد . حیف که نمی شه جوابش داد.
دارم خیلی چیزا رو توی سربازی یاد میگیرم. تجارب خیلی زیادیه.مسائل زیادی در مورد مسئولیت. در مورد نحوه کار کردن. نحوه برخورد با مردم . فکر می کنم قضاوتم بهتر شده. راحت تر می تونم نظرات مخالف رو بشنوم.الان دیگه کمتر اسیر جو دهی های بقیه می شم. فکر می کنم برخورد با انواع ادمها و انواع اخلاقها باعث شد راحت تر بتونم به عقاید مردم احترام بذارم.با بالا پایین روزگار دارم تا حدود کمی اشنا می شم.یکسری از ارزش ها یی که داشتم داره کم کم واسم رنگ می بازه و یکسری چیزای دیگه داره واسم ارزششون پر رنگ تر می شه. مشکلات اخلاقی ام داره به مراتب کمتر می شه.امیدوارم این چند ماه اخر خدمت هم به خوبی و خوشی تموم شه. هر چند خیلی دیر میگذره .اما دارم سعی می کنم باهاش کنار بیام واسم دعا کنید .
.
.
موفق باشید و سالم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 17:43  توسط ستوان دوم سابق
|