تبليغاتX
پوتین ـآش و طبل یزرگی زیر پای چپ

پوتین ـآش و طبل یزرگی زیر پای چپ

تجربیاتی برای کسانی که قراره ببرنشون سر-بازی

ماه محرم ....

سلام

فرارسیدن ماه محرم و ایام شهادت امام حسین (ع) و هفتادودوتن از یاران باوفاشون رو به همه دوستان تسلیت عرض می کنم. امیدوارم که بتونیم این ایام رو  به خوبی درک کنیم....

 

فردا قراره برم لشکر. بهم ماموریت دادن که مدارک و تغییرات رو ببرم لشکر. اونجا می تونم چند تا از همکلاسیهای دانشگاهم رو ببینم.

کم کم باید از خاطرات یگان بگم. البته بدلیل محدودیتهای حفاظتی صلاح نیست خیلی چیزا رو بگم.

من توی ..... کار می کنم. مسئولم یه ادم باحاله که بهش می گم از این به بعد (برادر) . بعد یه پاسدار دیگه داریم که بهش می گیم (قل مراد) یه رفیق و همکار توپ دارم که بهش می گم سرکار. یکی دیگه هست که بهش می گم( مرتیکه چهارشاخ).یکی دیگه هست که بهش می گیم (شیپورچی) یکی دیگه هست که می گیم (جخ) با فتح ج و یکی دیگه هم هست که هیچی بهش نمی گیم.

اقای برادر .من. قل مراد .جخ و گاهی اوقات  هم سرکار با هم توی یه اتاق کار می کنیم.البته سرکار اکثرا توی اون یکی اتاقه. اخه ما توی مجموعه اداری هستیم اما یه اتاق بایگانی و .... داریم که یه جای دنج و پرت و دور از ساختمان اداریه. اون نفر اخری که گفتم و مرتیکه چهار شاخ و شیپورچی اون دفتر کار می کنن.

تازگیا دو تل نیروی موقت هم برامون اوردن تا کارامون رو انجام بدن. البته کارهای بایگانی رو.

جو خیلی خوب و دوستانه ای داریم. قل مراد از اون هایی که خیلی باحال می شه سر کارش گذاشت. با اینکه دیگه داره باز نشست می شه اما هنوزم نمی شه بیخیالش بشیم و اسگولش نکنیم....

این معرفی بود از کسانی که من باهاشون کار می کنم.بعدا بیشتر می نویسم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:27  توسط ستوان دوم سابق  | 

تعویق امتحان کارشناسی ارشد سال 86

سلام

روزای سرد دوستان بخیر. مثل اینکه سرما باعث شد که کنکور ارشد امسال بیافته عقب. این یرای خیلی ها خوبه اما برای اونایی که اول اسفند اعزام به سربازی دارن مشکل ساز می شه. اگه دوستان نرن خدمت غیبت می خورن و اگه دانشگاه هم قبول بشن دیگه نمی تونن ثبت نام کنن. اما من یه راهی به این دوستان نشون می دم که ان شاءالله می تونن هم ارشد امتحان بدن و هم غیبت نخورن.

و اما راه پیشنهادی من اینکه در اولین فرصت دوستان یه دفترچه اماده به خدمت تهیه کنن و بعد برگه های مربوط به معافیت پزشکی رو پر کنن و بفرستن برای نظام وظیفه. فقط کافیه یه پزشک این برگه رو تایید کنه ولی ترجیحا اگه متخصص باشه بهتره. یه برگه هم تو دفترچه هست که برای مواقع خاص هست. اون رو هم پر کنید و ارسال کنید. مدارک رو به صورت پیشتاز ارسال کنید. و یه نفر هم از اشناهاتون مامور پیگیری کارتون کنید و خودتون با خیال راحت بشینید و درس بخونید و از این فرصت ۳ هفتهای نهایت استفاده رو ببرید و اصلا استرس نداشته باشید.

 

البته اگه کسی باشه که بتون بدون مهر غیبت دفترچه شما رو تمدید کنه که چه بهتر.

برای موفقیت همه دوستای عزیز دعا می کنم. موفق باشید.توکل یادتون نره

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 22:44  توسط ستوان دوم سابق  | 

آش شله قلمکار

امروز یه سری سرباز جدید آورده بودن. سربازانی از خوزستان. از شانس اونا امروز بعد از چند سال یه برف حسابی اینجا باریدن گرفت .
اونم با چه شدتی.حسابی حال کردیم.باز هم باید خدا رو شکر کنیم برای همه نعماتش. دو روز پیش 3 تا سرباز جدید برامون اومد که خیلی ناراحت بودن از این که چرا شهر خودشون نیافتادن. اتفاقا اونا هم مثل من رشته برق قدرت خونده بودن. اما یکیشون خیلی ناراحت بود اصلا نمی شد با یه من عسل هم خوردش. وقتی که معرفی اش کردیم به گردان مهندسی اونجا گفته بود من هیچی بلد نیستم. نه در مورد کامپیوتر و نه در مورد برق و ......بعد از این قضیه حدس زدم چی شده. احتمالا یکی بهشون گفته که توی سربازی بگین هیچی بلد نیستم.
اما به نظر من این اصلا نباید اینجوری کرد. اینجوری وجهه خود طرف خراب می شه.کما اینکه مال رفیق ما همین شد. و بخاطر اینکه توگردان های رزمی و عملیاتی نگذارنش مجبور شد رو کنه که کامپیوتر بلده. یعنی همون کاری که از روز اول باید می کرد.بر عکس ، چند وقت پیش ما از تهران بازرس داشتیم و یه سری ایرادات به کار ما گرفت. من هم نشستم توی یک ماه چنان کار کردم که وقتی گزارش کار رو به دفتر فرمانده تیپ فرستاد  فرماندمون، از طرف فرماندهی تشویق شد. من می تونستم راحت از زیر کار فرار کنم اما همه ما مسئولیم.
مسئولیم در مقابل امکاناتی که از اموال دولت و مملکت استفاده کردیم باید 2 سال خدمت کنیم. به قول فرمانده تیپ سربازی زکات سلامتیه.
بنظر من بقیه ممکنه خیلی کارها بکنن و با وجدان خودشون کنار بیان اما من که می دونم که نمی تونم وجدانم رو دو در کنم پس باید جوری عمل کنم که در مقابل وجدانم سر افکنده نباشم. چون به یه چیزهایی اعتقاد دارم.

خیلی ها به من ایراد می گیرن که چرا اینقد مقرراتی عمل می کنم. مثلا چرا وقتی که می تونم برگه اضافه خدمت رو نذارم تو پرونده سرباز
چرا اینکارو می کنم؟؟چرا وقتی که مافوق رو می بینم بهش احترام میذارم؟؟در حالیکه بقیه نمی ذارن؟؟؟ به نظر من این بر میگرده به اینکه
ما ایرانی ها زیاد به وجدان کاری اهمیت نمی دیم. اگه همه ما کارمون رو درست انجام میدادیم  الان ساعت کار مفید ما ایرانی ها روزی 37
دقیقه نبود در حالیکه این زمان برای ژاپنی ها 7 ساعت و نیمه و بعد می گیم مملکت ما عقب مونده است. توقع داریم بقیه کارشون رو درست
انجام بدن در حالیکه خودمون هر جور که خواستیم کار رو دو در می کنیم. این درد دوران ماست. دلیل اینکه ما الان جزء کشورهای جهان سوم هستیم فقط همین مساله است.امیدوارم روزی برسه که ما بفهمیم در مقابل هر ریالی که کی خوریم، هر امکاناتی که استفاده کردیم باید جوابگو باشیم. اگه من الان مهندس برق شدم بخاطر امکاناتی بوده که برام فراهم شده و حال مسئولیتم بیشتره.اگه من رو میذاشتن به حال خودم ایا الان اینجا بودم؟؟خیلی وقتا ماها دچار یه خود بزرگ بینی کاذب می شیم.ادم ها رو با مدرک یا پول یا مقام می شناسیم. اما ای کاش بتونیم با یه همت عالی از این حماقت رها بشیم.من خودم توی سربازهای بیسواد چنان ادمای بزرگی دیده ام که توی دانشگاه هم اینجور ادما رو ندیده بودم. ایا حال باید صرف اینکه من مهندسم و اون بچه کشاورزی که نتونسته بره مدرسه برتری دارم بهش؟؟؟؟اینه که وقتی که کار این سرباز رو می سپارن دست من، بزرگترین خیانت اینه که در حقش کم کاری کنم. از اون طرف هم نباید طرف از من توقع داشته باشه خارج از چارچوب واسش کاری کنم.  من فکر می کنم ادم یا نباید یه مسئولیت رو قبول کنه یا اگه قبول کرد باید با تمام وجود کار کنه.
امروز خیلی حرف زدم. فعلا خدانگه دار همه.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:12  توسط ستوان دوم سابق  | 

همه چیز در مورد امریه گرفتن سربازی

بازهم سلام

الوعده الوفا.قرار بود که در مورد امریه   صحبت کنم.دولت به یکسری از سازمانهای دولتی اجازه داده که در راستای دسترسی به نیروهای کار تحصیل کرده مشمولانی را که دارای شرایط مورد نظر می باشند را تا پایان مدت زمان خدمت سربازی در اختیار خود بگیرد.

خوبی این طرح اینه که فارغ التحصیلان دانشگاهی با این شرایط می تونن که وارد محیط صنعت و خدمات بشن و تجربه اندوزی کنن و از اون طرف سازمان هم با مبالغ بسیار کمتر یکسری نیروهای تازه نفس و اکثرا با سواد را در اختیار داشته باشه.امریه خصوصا برای کسایی خوبه که نمی خوان لباس نظامی بپوشن و برن توی پادگان. چون اعتقاد دارن که کمتر میشه چیز خاصی رو توی سربازی یاد گرفت. سربازای امریه به سازمانها نسبت به سربازای نظامی حقوق بیشتری هم دریافت می کنن.تا جایی که من اطلاع دارم ادارات و سازمان هایی مثل اموزش و پرورش ، دانشگاهها ، وزارت نیرو، سازمان نوسازی مدارس ، سازمان نوسازی مدارس، گمرک ها ، شهرداریها و ...... سرباز امریه جذب می کنن و چون ظرفیت پذیرش امریه خیلی کمه معمولا باید با یه آشنای گردن کلفت به اداره مورد نظر مراجعه کنید. معمولا حداقل 2 ماه قبل از تاریخ اعزامی که توی حوزه نظام وظیفه مشخص شده باید به سازمان مورد نظر خودتون مراجعه کنید.البته بسیاری از این سازمانها و اداراتی که گفتم شرایط سختی دارن.شاید راحت ترین اداره آموزش و پرورش باشه. که حتی دیپلم ها رو هم جذب می کنه. اونا هم مثل معلم ها یه موظفی دارن که درس می دن و بقیه ساعات هفته در اختیار خودشون هستن. البته سربازای معلم باید دو سال تحصیلی رو به اموزش و پرورش تعهد بدن که در اختیار اموزش و پرورش باشن.البته تمام سربازای امریه باید مثل بقیه سربازا به آموزشی برن و آموزشی یکسانی دارن. اما بعد معرفی میشن به سازمان مربوطه.توی دوره آموزشی خود من تعداد زیادی از دوستام امریه بودن و توی گردان شماره ۲ بودن. بندگان خدا می گفتن اینجا ما تا تکون می خوریم میگن امریه ما رو باطل می کنن. واسه همین یه گردان مظلوم و کم صدا بودن. اما گروهان ما فقط دو روز ضربت خوردن و شهادت امام علی (ع) سوگواری کرد و در بقیه موارد در حال بزن بکوب و رقص بود. ماشاءالله هم رقاص های خوبی داشتیم هم خواننده های خوش صدا که امیدوارم خدا حفظشون کنه که خیلی بهمون حال دادن.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 16:41  توسط ستوان دوم سابق  | 

بارون بارونه زمینا تر میشه

بارون بارونه زمینا تر می شه    گلنسا جونم کارا بهتر می شه

 

بالاخره آسمون یه گوشه چشمی هم به ما سربازای وطن کرد و یه حال اساسی بهمون داد. یه بارون حسابی. البته واسه همشهریهای ما ۲ ساعت بارون یعنی بارون حسابی. زیاد جدی نگیرید. (از بس ما بی جنبه و بارون ندیده ایم.) ولی انصافا بارون خیلی حال میده. خیلی کم هستن اونایی که از بارون بدشون بیاد. روح آدمو تازه می کنه. یکی از بهترین بوهایی که من دوست دارم بوی خاک بارون زده است. الان عین این بچه عقده ای ها دارم بیرون پنجره رو دارم نگاه می کنم. متاسفانه بهونه خوبی ندارم که بزنم بیرون. والا چه حالی میده پیاده روی توی خیابون.

 

خدایا شکرت

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 11:54  توسط ستوان دوم سابق  | 

سربازی بهتر است یا گرفتن امریه؟؟؟ یا نرفتن به سربازی!!!!!

 

 

سلام به همه دوستان. توی این پست مناسب دیدم حالا که خاطرات دوران آموزشی تمام شده بهتره یه سری مطالب رو بنویسم واسه اونایی که می خوان در مورد سربازی فکر کنن.

 

توصیه می کنم اگه کسی می تونه معافی بگیره اصلا شک نکنه. البته یک سری از آقایان کاملا محترم اینقدر باحال تشریف دارن که پدر و مادرش دنبال این هستن که ایشون رو بفرستن سربازی تا ملتی بتونن یه نفس راحتی بکشن. توصیه می کنم این افراد هم حتما برن سربازی تا کمی ......(توی یکی از پادگان های آموزشی شنیدم که یه پادگان کشیده که ورودیش یه الاغه و خروجیش یه اقای کاملا محترم یعنی ما اینجا اون جور ادما رو ادم می کنیم)

 

برای گرفتن معافی دوستان توجه کنید که انواع بیماری وجود داره ولی سعی کنید که بیماریهای قلبی ، اعصاب و پوستی رو انتخاب نکنید.چون خیلی جاها این کارت رو ملاک استخدام می ذارن. حالا اگه کسی باباش یا خودش از اون دانه درشت هایی که قراره معرفی بشن هست، اصلا ناراحت نباشه. این قبیل افراد می تونن با هر بیماری که خواستن معاف بشن چون نیازی ندارن.

 

نظام وظیفه یه سری دفترچه هایی داره که شرایط معاف شدن رو بر حسب درجه بیماری نوشته . حتما این دفترچه رو پیدا کنید و خوب بخونید.

 

در مرحله دوم توصیه می کنم  که تا جای ممکن از شهرستان های دور اقدام به رفتن به کمیسیون بکنید. چون احتمال بردش بیشتره. اگه آشنای مناسب داشته باشین که دیگه بهتر. البته اگه معاف نشید ممکن برای اعزام مجبور بشین برین همون شهر.

 

تقریبا میشه با پول خیلی کار ها رو حل کرد. البته قبلش حتما یه پرس و جو بکنید که یه وقت اشتباهی نبرنتون پشت میله های زندان!!

حالا اگه قسمت شما این بود که مثل من سرباز بشین باید یه کارایی بکنید.

 

بهترین گزینه برای خدمت سربازی نیروی مقاومت سپاه و بعدزمینی سپاه هست. البته وزارت دفاع هم خوبه. بعد ارتش. و در اخرین مرحله هم نیروی انتظامی.

 

مزایای سپاه :

 

سپاه معمولا با درگیری کاری نداره.سربازا رو کمتر اذیت می کنن.

بیشتر از بقیه جاها به اعتقادات اهمیت می دن و این یعنی اینکه دم به ساعت باید بری حسینیه و کار دو در می شه.

 

در اکثر شهر ها سپاه وجود داره و می تونی از ساعت 2 بری خونه.و برای افسر هایی مثل ما که خیلی خوبه. البته بستگی به محلی هم که خدمت می کنی داره.

 

می تونی تا حدود 9 ماه از خدمت رو بپیچونی با نامه بسیج.

سپاه یه معایبی هم داره :

 

توی مناطق مرزی شرق و غرب با سپاه میانه خوبی ندارن و اکثر سربازاشون در ترس و لرز بسر می برن.

 

ارتش خیلی مقرراتیه و نظم و ترتیب حرف اول رو می زنه. سلسله مراتب کاملا رعایت می شه. و سربازا یه سری کارهای روتین می کنن و ......

 

نیروی انتظامی خیلی جای سختی یه.مخصوصا اگه سرباز معمولی باشی و درجه نداشته باشی درگیری رو شاخته. هر روز درگیری و عملیات . اگه راهنمایی  رانندگی باشی  همش بیگاری ....... البته اگه معاونت نظام وظیفه بیافتی خوبه. کارت راحته.

حالا اگه می خواهید که بیافتید سپاه تو شهر خودتون 2 ماه یا 3 ماه قبل از اعزامتون برین یا زودتر تا جا پر نشه.و سهمیه اونجا بشین.

در مرحله بعدی یه مطلب می نویسم که چجوری میشه امریه گرفت. از کجا می شه گرفت؟ سرباز معلم چجوریه؟؟ اصولا ایا همیشه امریه بهتر از سرباز عادی شدن هست یا نه؟؟؟!!!متظر پست بعدی باشین

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:43  توسط ستوان دوم سابق  | 

سالگرد زلزله 5 دی ماه سال 82 بم

 

۴ سال قبل در این لحظات فقط زمین می دانست که چه سوغاتی دارد برای مردم بم. مردم کویر. همانها که ساخته اند با کمترینی.زمینی را که آباد کرده بودند چه ناباورانه لرزید و لرزاند رویاهای فردای مردمی را.

رویای جوانی عاشق

 ُرویای کودکی شاداب در انتظار بازگشت پدر

رویای مادری برای در اغوش کشیدن پسری که رهسپار نا کجا اباد گشته بودتا از سربازی سوغاتی مرد شدن را با خود آورد. مادر با خود می اندیشید که باید در اولین عید پبش رو شاخ شمشاد خود را همسری با وفا و مهربان دهد. چشمی نگران

رویای دور افتاده از شهری که در انتظار دیدن شهر و خانواده خود غروب درد ناک غربت را تحمل میکرد.

ای زمین

ای زمین بی وفا

با زهم میلرزی؟؟؟

تو باید بلرزی یا کودک یتیمی که در سوز دی ماه بر جنازه مادر خود حتی نمی توانست گریه کند

تو می لرزی بر خود؟؟!!! از چه می لرزی؟؟آیا پیش از ان که شهری را با خاک یکسان کنی تاملی کرده بودی که چه خواهی کرد با دلهای شکسته؟

چه خواهی کرد با چشمان همیشه گریان

چه خواهی کرد با یتیمی که تشنه دست نوازش است؟؟؟ ایا می اندیشیدی که این دل کوچک را هیچ کس را یارای التیام وفراموشی نوازش های مادرانه نیست؟؟

می دانی که چه سخت فراق یار؟؟!!

می دانی که چه کردی با ان همه عشق و ان قلب های  اکنده از محبت

می دانی هنوز نتوانسته ام مزار معلمم را پیدا کنم؟؟!!آخ که چه دردی است.

 آخر مگر فراموش کرده ای که چنان بهشت زهرای ما را بزرگ کرده ای که از شهر ما هم بزرگتر و اباد تر شده است!!!

چه کنیم در فراق ان سفر کرده ها!!

حق داری. این لرزیدن تو در سالگرد زلزله از نوع لرزیدنی دیگر است. لرزیدنی که از غصه است.انگشت اشارت ما بازماندگان به سوی توست

بپیچ بر خود.

یاد یاران سفر کرده به خیر باد

فاتحه ای نثار روح همه جانباختگان زلزله نمائید و دعا کنیم تا هیچ جای دنیا این چنین قیامت نشود. هیچ جای دنیا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 19:44  توسط ستوان دوم سابق  | 

روز آخر اموزشی روز تقسیم سربازان روز اشک ها و لبخندها!!!!

پنج شنبه 26/7/86

روز ترخیص

این اولین خاطره است که دارم خارج از پادگان می نویسم..از روز اول دوره همه دنبال این بودن که بدونن کی ترخیص می شیم. شاید اگه دوره آموزشی مون میان دوره داشت راحت تر می شد حدس زد که کی ترخیص می شیم. دوره ما طوری بود که عید فطر می افتاد روز 48 و  از 49 از دوره. بعد ما نشسته بودیم با هم حساب کردیم حالا که میان دوره رو از ما گرفتن با اون یه هفته  می شه 56 روز. پس دوره ما باید 18 یا 19 مهر ماه ترخیص بشیم که عید فطر هم تو خونه باشیم.همیشه این شایعه ها واسه روز ترخیص وجود داشت. اما در نهایت همون چیزی شد که سردار بهمون گفته بود. یعنی عین 56 روز مثل مممممردددد دوره بودیم.

روز خاصی بود.اول از همه اینکه یه کرمی  گرفته بودیم که می خواستیم تا صبح بیدار بمونیم. البته افسر شب اومد و یه حالی به همه داد.شب قبل از خواب اومدن دفترچه های بیمه و کارنامه های عقیدتی ،حکم درجه و نتیجه تست سلامت روانی بچه ها رو دادن. خیلی خندیدیم. اخه واسه عطا (ملقب به شمس اله) نوشته بودن که جزء گروه B می باشد. یعنی اونایی که یه تختشون کمه. خیلی حال داد. بازار یادگاری هم داغ داغ بود.

 

 بعضی از بچه های ما کسایی بودن که تیر ماه اومده بودن پادگان اما چون پادگان جا نداشته بهشون 2 ماه مرخصی داده بودن. حالا یه ادم بی جنبه مثل مصطفی(ملقب به سداله و علی دودره) هی میخواستن اینو به رخ ما بکشن. هی به ما می گفتن ...س ماه (به جای نقطه چین باید از چ استفاده بشه.معذرت میخوام که کار یه کمی بودار شد اما این اصطلاح بسیار کاربرد داره.خصوصا برای سربازایی که کمتر از 14 ماه خدمت کردن.)حالا این سداله هی این دو ماه رو می کوبید تو سر ما و من هم تنها دستاویزم درجه ام بود. اخه مصطفی کاردانی داشت. من هم با نیشخند بهش می گفتم " هههههههه..... ...س درجه. معادل کاردانی...... خلاصه شب خوبی بود. اما به یاد موندنی ترین قسمت کار(با مزه ترین و خوشمزه ترین) جایی بود که ملت دست خودشون رو رو کردن.اونایی که در طول دوره تنها خوری کرده بودن و خوراکیهاشون رو احتکار کرده بودن رسوا شدن.و برای جبران مافات و از اون مهمتر به دلیل اینکه جا نداشتن که مجدد اونا رو ببرن خونه شروع کردن به تقسیم کردن خوراکیها. ما هم نذاشتیم که بیشتر از این جوونای مردم بار سنگین شرمندگی رو با شونه های نحیفشون بکشن. پس شب سور چرونی بود. البته بابای معده هامون هم در اومد.

صبح آخرین نماز رو هم توی پادگان خوندیم.همه ساکها رو جمع کرده بودن . صحنه باحالی بود. من تصمیم داشتم همه چیزو بدم به بچه هایی که می خواستن. اما بعد فقط دو تا پتو هام رو دادم به رامین. به تلافی اونهمه خنده که مهمونمون کرده بود.

صبح رفتیم حسینیه. مراسم اختتامیه اونجا برگزار می شد.افتادم صف جلو.  با سخنرانی سردار همه چیز تمام شد.البته سردار تو صحبت هاش داشت می گفت که ما برنامه ریزی کردیم که اتوبوس بیاد دم پادگان.و تقریبا همه بهشون اتوبوس می رسه.اما یه تعداد کمی اگه بهشون اتوبوس نرسید بی فرهنگ بازی در نیارن. تو دلم کلی خندیدم به اونایی که این ضد حال رو قراره بخورن.بعد یکی اومد پیام پایان دوره رو خوند. اعصابم خورد شد آخه این پیامی بود که من نوشته بودم اما  جایزه اش رو بهم ندادن..... به درک.قسمت بعدی مراسم سوگند نامه سرباز بود. من چون خودم رو می شناسم سعی کردم این قسمت رو سوگند نخورم تا مدیون نباشم.البته صف جلو بودم. و وقتی که کسی نگام می کرد من هم لبهامو تکون می دادم.

 بعد از مراسم رفتیم جلوی آسایشگاه. فرمانده اومد برگه های تقسیم و برگه سبز رو بهمون داد.بعضی از بچه ها رو انداخته بودن شهر های اطراف. خیلی حالشون گرفته بود. دلم براشون سوخت. بندگان خدا زهر مارشون شد این دوره. دو سال دور از خونه. متاسفانه 2 تا دوست خوبم یعنی عطا و مصطفی (سداله و شمس اله) شهرشون نیافتاده بودن. مراسم خداحافظی بچه ها هم خیلی خاطره انگیز بود. فکر کنم دوستای خوبی اینجا پیدا کرده باشم. فرمانده گروهان ما رو به خط کرد . امروز اصلا حال خوبی نداشت. احتمالا از دوری ما ناراحت می شد( عاقلان باور نکنند). ملتمسانه ازمون خواهش کرد که این روز آخری رو به حرفش گوش کنیم و با نظم و ترتیب بریم جلوی دژبانی. ما هم گفتیم بذار امروز رو بهش حال بدیم. اما فقط تونستیم تا جلوی سلف بهش حال بدیم. یعنی مسافتی در حدود 67متر و 23 سانتیمتر.و مدت زمانی در حدود 20 ثانیه.بعد از اون شدیم عین بره های چموش که هر کدوم به یه سمتی می رفت.وقتی رسیدیم جلوی دژبانی فکمون افتاد. آخه یه صف دیدم که تا حالا ندیده بودم. صفی 2000 نفری به طول یک کیلومتر. اعصابمون خورد شد. اما ما که کم نیوردیم. رفتیم قاطی گردان 4 وایسادیم و هرچی فرمانده گروهان التماس کرد بریم سر جامون افاقه نکرد. خلاصه رفتیم گوشی موبایلم رو هم گرفتم. البته توی صف وایسادم.اتوبوس ما اومد. دو تا اتوبوس. ما 100 نفر بودیم و اتوبوس ها جای 90 نفر داشتن. حدود 6 نفر بهشون جا نرسید و از زیباییهای روزگار هم اینکه من خودم شدم جزء گروهی که صبح داشتم بهشون می خندیدم. با اعصاب خورد و خاکشیر رفتم ترمینال . اما واسه شهر ما هیچ اوتوبوسی نبود.بعد از کلی معطلی و یه دعوای لفظی با یه شاگرد شوفر پر رو بلیط گرفتم واسه تهران. الان هم تهرانم و قراره که عصری راه بیافتم با قطار به سمت شهر خودمون.به امید خدا.

 

 

پایان خاطرات آموزشی

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 21:37  توسط ستوان دوم سابق  |