تبليغاتX
پوتین ـآش و طبل یزرگی زیر پای چپ

پوتین ـآش و طبل یزرگی زیر پای چپ

تجربیاتی برای کسانی که قراره ببرنشون سر-بازی

روز اخر اردو و بازگشت به اسایشگاه

چهارشنبه 25/7/86

رزمایش ساعت 5.30 شروع شد و تا 7 ادامه داشت. ابتدا مواضع دشمن فرضی رو با آتش سنگین مورد حمله قرار دادن. بعد گردان 3 که گردان آفند بود از دو جناح به سمت دشمن فرضی حمله کرد. مواضع رو تصرف کرد. و بعد هم تموم شد. تو تمام این مدت هم ما همونجا دراز کشیده بودیم تا بقیه کارشون رو انجام بدن.

اما انصافا ً این اردو خیلی بهتر از اونی بود که فکر می کردیم. یعنی نه تهدیدهای جانشین به واقعیت تبدیل شد و نه اونجوری اذیت شدیم که خودمون فکر می کردیم. اتفاقا همه ما اتفاق نظر داشتیم که اردو خیلی هم خوب بود.خستگی ناشی از اردو در حد صفر بود.

بعد از رزمایش برگشتیم اردوگاه و سریع چادر ها رو جمع کردیم. و تحویل دادیم.امروز صبح که داشتیم چادر ها رو جمع می کردیم حس کردم از اینکه تا کمتر از یک روز دیگه قراره از این جمع دوستانه جدا بشم احساس خوبی نداشتم. با اینکه مدت زمان کمی با هم بودیم اما رابطه عمیقی بین ما ایجاد شد. البته من حس می کنم که این ارتباط خیلی دوام نداره. چون بعد که همه از هم جدا می شیم و وارد محیط جدید می شیم وقتی که به محیط جدید عادت کردیم ارتباط با محیط قبلی خود بخود کمرنگ میشه.

بعد از تحویل دادن چادرها محوطه اردوگاه رو تمییز کردیم و برگشتیم آسایشگاه.فاصله آسایشگاه خیلی نزدیک به نظرم رسید. توی راه که بر می گشتیم با فرمانده گروهان صحبت کردیم. انصافا اینقدر از ما شاکی بود که یه لحظه دلم براش سوخت ولی خوب مزه سربازی به همین شیطنت هاست بهش گفتم در عوض از این به بعد قدر بقیه سرباز ها رو می دونه .چون در مقابل ما ،اونا بسیار بچه های سر به راهی هستن. گفتم ما یه موهبت الهی بودیم تا شما قدر عافیت رو بدونید و متوجه باشید که ممکنه چه سربازایی گیرتون بیاد.!!!!!!

از دیدن آسایشگاه خیلی خوشحال شدیم.مصطفی (ملقب به سداله و علی دودره) از در که اومد بیرون با یه سر و وضع تمیز که ما یهو یادمون اومد که چند روزه حموم نرفتیم!!!! نامرد اونم جوری تعریف می کرد که اعصابمون رو خورد کرده بود. از هر 5 تا کلمه که می گفت ، 4 تاش حموم بود. تعریف می کرد که حموم خلوت بوده. همیشه گرم بوده و این دودره باز اعظم بیکار که می شده می رفته حموم. بدجوری دلمون تنگ شده واسه دستشویی مسقف.هر کی می رفت دستشویی یه نیم ساعتی نفس عمیق می کشید و به در و دیوار سنگ شده و سقف زیبای دستشویی ها نگاه می کرد. حتما که لازم نیست وسط گلستان باشی تا حال کنی. باید چشم ها را شست. (البته در مورد ما ،علاوه بر چشم هاباید یه سه چهار روزی تو وان حموم خیس بخوریم ). از لحظه رسیدن به دم در اسایشگاه تا زمانی که رفتیم توی اسایشگاه یه 4 ساعتی طول کشید. خیلی ضد حاله. تصور اینکه ادم کنار معشوقش باشه و نتونه اونو تنگ در آغوش بگیره دردش از این وضعیت ما کمتر ه!!!!! آخ چقدر دلم می خواست دراز بکشم روی تختم. نازش کنم. نوارشش کنم. ببوسمش و گازش بگیرم !!!!!!!!!!(وای که چقدر نازه این تشک اسایشگاه)این چند روز که روی زمین ناهموار خوابیدیم فهمیدیم تشک چه حالی می ده به ادم.

یکی از بچه ها رفت یه کهنه و یه پارچ گازوئیل آورد . از دور که پارچ رو دیدم یه لحظه فکر کردم میخوان شربت بدن. ابی هم می گفت شربته شهادتس .(با لهجه غلیظ اصفهانی ). اما خوب به خودم خندیدم. واقعا اوضاعه ای کیو ادم خیلی باید خراب شده باشه که فکر کنه تو پادگان یه ادم  محترم هست که میخواد تو این افتاب به خلق الله شربت بده. ما نشستیم اسلحه ها رو تمیز کردیم. بعد هم توی صف و باز هم از روی کد،کوله پشتی رو تحویل دادیم. تفنگ رو هم تحویل دادیم.البته این تحویل تفنگ یه 2 ساعتی طول کشید. چون دیر رفتیم. جانشین ما رو پیچونده بود. اعصاب فرمانده از دستش خورد بود.من هم رفتم یه جای دنج توی سایه پیدا کردم و تفنگ رو گذاشتم زیر سرم و یه خواب مشتی زدم.

 

 عصر هم که نشستیم و ساکهامون رو جمع و جور کردیم.از حالا دارم فکر می کنم که چجوری این همه وسایل رو ببرم. !!بچه ها دارن از همدیگه ادرس و شماره تلفن می گیرن. بالاخره روزی که همه منتظرش بودیم رسید.دو ماه آموزشی هم تموم شد.الان که همه سختی ها رو پشت سر گذاشتیم خیلی خوشحالیم. ولی یه سری چیزا رو دیگه هیچ جا نمی تونیم تجربه شون کنیم. این دوره خیلی برام مفید بود. حس می کنم خیلی نسبت به قبل عوض شدم. امیدوارم که بتونم ادامه اش بدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 20:39  توسط ستوان دوم سابق  | 

عشق تلخ

به یاد بهترین و دوست داشتنی ترین دهاتی دنیا

نیمه شب آواره و بی حس و حال

در سرم سودای جامی بی زوال

پرسه ای اغاز کردیم در خیال

دل به یاد اورد ایام وصال

از جدایی یک دو سالی می گذشت

یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت

دل به یاد اورد اول بار را

خاطرات اولین دیدار را

آن نظر بازی آن اسرار را

آن دو چشم مست اهو وار را

همچو رازی مبهم و سربسته بود

چون من از تکرار،او هم خسته بود

آمد و هم آشیان شد با من او

هم نشین و هم زبان شد با من او

خسته جان بودم که جان شد با من او

ناتوان بود و توان شد با من او

دامنش شد خوابگاه خستگی

این چنین آغاز شد دلبستگی

وای از آن شب زنده داری تا سحر

وای از آن عمری که با او شد به سر

مست او بودم زدنیا  بی خبر

دم به دم این عشق می شد بیشتر

آمد و در خلوتم دم ساز شد

گفتگوها بین ما آغاز شد

گفتمش در عشق پابرجاست دل

گر گشایی چشم دل ،زیباست دل

گر تو زورقبان شوی دریاست دل

بی تو شام بی فرداست دل

دل ز عشق روی تو حیران شده

در پی عشق تو سرگردان شده

گفت :در عشقت وفادارم بدان

من تو بس دوست می دارم بدان

شوق وصلت را به سر دارم بدان

چون تویی مخمور ، خمّارم بدان

با تو شادی می شود غمهای من

با تو زیبا می شود فردای من

گفتمش عشقت به دل افزون شده

دل زجادوی رخت افسون شده

جز تو هر یادی به دل مدفون شده

عالم از زیبائیت مجنون شده

بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش

طعم بوسه  از سرم بردعقل و هوش

در سرم جز عشق او سودا نبود

بهر کس جز او در این دل جا نبود

دیده جز بر روی او بینا نبود

همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود

خوبی او شهره افاق بود

در نجابت ،در نکویی ، طاق بود

روزگار اما وفا با ما نداشت

طاقت خوشبختی ما را نداشت

پیش پای عشق ما سنگی گذاشت

بی گمان از مرگ ما پروا نداشت

آخر این قصه هجران بود و بس

حسرت و رنج فراوان بود و بس

یار ما را از جدایی غم نبود

در غمش مجنون و عاشق کم نبود

بر سر پیمان خود محکم نبود

سهم من از عشق ، جز ماتم نبود

با من دیوانه پیمان ساده بست

ساده هم ان عهد و پیمان را شکست

بی خبر پیمان یاری را گسست

این خبر ناگاه پشتم را شکست

آن کبوتر عاقبت از بند رست

رفت وبا دلدلر دیگر عهد بست

با که گویم او که هم خون من است

خصم جان و تشنه خون من است

بخت بد بین وصل او قسمت نشد

این گدا مشمول آن رحمت نشد

آن طلا حاصل به این قیمت نشد

عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست

با چنین تقدیر بد ،تدبیر نیست

از غمش با دود و دم همدم شدم

باده نوش غصه او من شدم

مست و مخمور و خراب از غم شدم

ذره ذره آب گشتم ،کم شدم

آخر آتش زد دل دیوانه را

سوخت بی پروا پر پروانه را

عشق من، از من گذشتی خوش گذر

بعد از این حتی تو اسمم را نبر

خاطراتم را تو بیرون کن زسر

دیشب از کف رفت ،فردا را نگر

آخر این یکبار را بشنو از من پند

بر من و بر روزگارم دل مبند

عاشقی را دیر فهمیدی چه زود

عشق دیرین گسسته تار و پود

گرچه آب رفته باز آید به رود

ماهی بیچاره اما مرده بود

 

بعد از این هم آشیانت هر کس است

 

باش با او یاد تو ما را بس است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 9:45  توسط ستوان دوم سابق 

توی پرانتز

سلام به همه دوستان.

خاطرات دوران اموزشی داره تموم می شه. یعنی دو تا دیگه بیشتر نمونده. ان شاءالله تموم که شد سعی می کنم از خاطرات توی یگان هم بنویسم. همینطور از خاطرات با مزه ای که توی آموزش داشتم و تا اینجا ننوشتم و .....

 

اگه چیز خاصی مد نظر کسی هست توی قسمت نظرات بنویسه. البته از بس که نظر هست زودتر بجنبید که ممکنه دیگه بهتون نظر نرسه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:4  توسط ستوان دوم سابق  | 

24 مهر ماه

سه شنبه 24/7/86

امروز برنامه صبحمون پیاده روی برد بلند بود. نزدیک به 18 کلومتر پیاده روی کردیم. در حالیکه یه پتو تو کوله داشتیم و تفنگمون رو هم به حالت دوش فنگ گذاشته بودیم.شروعش خیلی لذت بخش بود. چون هوا هنوز خنک بود. و مناظری رو داشتیم برای اولین بار طی می کردیم. وقتی که از جاده های اطراف عبور می کردیم جاده ها رو قرق می کردن و ماشینها منتظر می شدن که ما رد بشیم. منظره جالبی بود. با خودم فکر کردم که تا حالا من هم همیشه اونور دژبانها قرار می گرفتم. اما حالا اومدم اینور دژبانها. با یه لباس خاکی و قیافه ای که هر کی ببینه اصلا ً منو نمی شناسه.این هم از بازیهای روزگاره دیگه.برنامه تا وقتی که تو دشت و صحرا بود خوب بود. اما سختی کار برای من از وقتی شروع شد که افتادیم توی سربالایی کوه. ضربان قلبم به شدت رفته بود بالا. صدای نفس کشیدنم خیلی بلند شده بود.عطا از پشت سر می گفت که اسلحه ام رو بدم اون بیاره. اما  خواستم خودم و توانم رو امتحان کنم. دیگه داشتم از پا در می اومدم که فرمانده فرمان خمپاره داد و ما همگی خودمون رو انداختیم روی زمین و به اصطلاح زمینگیر شدیم. اینجای برنامه خیلی خوب بود. یه استراحت حسابی کردم. دوبار رفتیم بالاتر. بالاخره یعد از دو ساعت پیاده روی یه ربع ساعت استراحت بهمون دادن. آبی خوردیم و کمی شکلات که همرام آورده بودم خوردم و از کوه پایین اومدیم.مردم روستای کناری همه نشسته بودن و با کنجکاوی ما رو نگاه می کردن. ساعت های حدود 11.15 بود که رسیدیم پادگان. استراحتی کردیم. نمازخوندیم و ناهار خوردیم . برنامه عصر هم برنامه کمین و ضد کمین داشتیم. به صورت د و ستون حرکت می کردیم. که یهو آتش سنگین می ریختن روی کوه مقابل . درست بالای سرمون. پشت سرمون هم مرتب C4 منفجر می کردن. صدای آر پی جی و تیربار یه لحظه هم قطع نمی شد.مربی تاکتیکمون هم که عشق رگباره.فشنگ ها رو میده بچه پر می کنن تو خشاب و اونم میذاره رو رگبار و شلیک می کنه. بعد هم که برنامه توجیه رزمایش فردا بود. ما قراره که گردان پدافند باشیم. کلی حال می ده. یعنی کل مدت رزمایش ما باید پشت خاکریز خودمون دراز بکشیم و بعد هم برگردیم برای خوردن صبحانه.......

 

اینجوریه که ما پشت خاکریز سنگر می گیریم ابتدا آتش سنگین می ریزن روی مواضع دشمن و ما پشت خاکریز سنگر می گیریم. گردان آفند به مواضع دشمن حمله می کنه.بعد ما همون جا هستیم. بعد گردان افند می ره مواضع دشمن فرضی رو تسخیر می کنه و ما باز همونجا هستیم.در مرحله بعد گردان پشتیبانی وارد عملیات می شه. در حالیکه ما باز هم همونجا هستیم. بعد گردانهای آفند و پشتیبانی دو باره بر می گردن در حالیکه دوباره ما همونجا نشستیم. و ما فقط در یک مرحله از جامون تکون می خوریم و اونم وقتیه که می خواییم بیام واسه صبحانه. خیلی از رزمایش خوشم اومد. کاش همیشه رزمایش داشتیم و ما گردان پشتیبانی بودیم.:-)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 17:59  توسط ستوان دوم سابق  | 

روز دوم اردو

دوشنبه 23/7/86

 

دیشب نگهبان بودم. از ساعت 1.40 تا 3.05. بیرون چادر.اولش بد نبود.دو تا بلوززیر پیراهنم پوشیده بودم. یه پتو هم به دور خودم پیچیده بودم.اما کم کم سوز شروع شد و نیم ساعت آخر پست نگهبانی دیگه داشت پاهام بی حس می شد.بعد هم که اومدم توی چادر بخوابم این ارشد فرهنگی با یونس کنار چراغ کمیسیون گرفته بودن. نذاشتن که بخوابم.صبحانه نون پنیر با شیر خوردیم.به خط شدیم. باز هم فرمانده با تشر و تهدیدات کارش رو شروع کرد. روی صحبتش با ما بود اما بچه های گروهان 2 که الان با هم یه گروهان شده بودیم حسابی ترسیده بودن. ما که تو دلمون حسابی بهشون می خندیدیم. ولی انصافا ً ما خودمون هم تا چند وقت پیش بد جوری از فرمانده می ترسیدیم. اصلا ً انگار آفریده شده برای فرماندهی و نطق کشی.بعد هم رفتیم برای اجرای برنامه تخمین مسافت. مربی تاکتیک خوبی داریم.تنبیه نمی کنه.صبح یکی از بچه ها خواسته بود از سیم خاردار  فرار کنه که دستگیر شده بود. فرمانده می گفت که می برنش برای کمیسیون. و اگه بره کمیسیون به طور قطع تجدید دوره می شه.چه ادامایی پیدا می شن.نیام امروز از آسایشگاه اومد اردوگاه. قرار شده که مصطفی نگهبان آسایشگاه بشه و نیام بیاد اینجا. نیام هم دمپایی های منو آورده. خیلی حال کردم.دیشب افسر شب خواسته بود از بغل چادر ما اسلحه بچه ها رو برداره که عماد متوجه شده بود و نگذاشته بود. خیلی شانس آوردیم.توی نظام اگه اسلحه گم بشه بیچاره می شی به تمام معنا.ناهار شویدپلو داشتیم با کنسرو ماهی تون. حامد مسئول توزیع برنج بود. برای بچه هامون دستش رو خیلی پر می گرفت. به جوری که کلی غذا اضافه اومد. بعضی ها گذاشتن واسه شب بعضی ها هم مثل من ریختنشون بیرون. برنامه عصرمون پیشروی آتش و حرکت و بود.این برنامه به این صورته که یه گروه در حالتی که خوابیده روی زمین به سمت دشمن فرضی تیر اندازی می کنه و گروه دیگه با حرکت زیگزاگی به سمت خاکریز دشمن حرکت می کنن. بعد با صدای سوت مربی تاکتیک گروه تیر انداز پیشروی می کنه و گروه پیشروی کننده قبلی عملیات آتش و حمایت رو انجام میده. البته این تئوری برنامه بود. با ید توی صحنه باشی و گروهان ما رو ببینی که چجوری برنامه اجرا می کنه.اواخر برنامه بود که جانشین فرمانده پادگان که از سرهنگهای کار کشته و جنگی بود اومد برای بازدید.از چند نفری سئوال کرد و اسم مربی تاکتیکمون رو پرسید و رفت. به هر نفر ار ما 7 تا فشنگ گازی داده بودن.یکی از بچه ها که عشق تیر اندازیهکنار گوش یکی از بچه ها شلیک کرده بود که این شوخی منجر شد به پاره شدن پرده گوش اون پسره. با این که در این مورد خیلی هم تذکر داده شده بود. همگی ناراحت شدیم.این هم از روز دوم اردو

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 17:16  توسط ستوان دوم سابق  | 

روز اول اردو

یکشنبه 22/7/86

امروز روز اول اردو بود. استرس و نگرانی از یک تجربه جدید رو میشد تو چهره خیلی ها دید.توی اردو تمام مباحثی که توی درس تاکتیک خوندیم به صورت عملی اجرا می کنیم.گروهانهای آموزشی رو ادغام کردن و گروهان رزمی درست کردن. یعنی هر دو تا گروهان آموزشی میشه یه گروهان رزمی.ساعت 6.30 به خط شدیم.یک تفنگ کلاشینکف با یک کوله پشتی که دو تا پتو داره.یکی توی کوله پشتی و یکی روی کوله پشتی. یک سری خرت و پرت هم مثل یقلوی و خوراکی و ... توی کوله گذاشتیم. تا محل اردوگاه کتفم داشت از جا در می اومد. توی اردوگاه به خط شدیم. توی سه مرحله وسایل چادر رو گرفتیم. هر 12 نفر یک  چادر.  چادر رو بر پا کردیم.توی روز چادر خیلی گرمه.و توی شب خیلی سرد.ناهار رو ساعت 1.45  خوردیم و ساعت 2.15 دوباره به خط شدیم.رفتیم توی دامنه کوه برای اجرای برنامه حرکت انتقالی.توی این حرکت 5 تا سنگر هست که باید تا سنگر اول سینه خیز بریم و بعد با تیر اندازی هر سنگر تا سنگر بعدی رو با حالت دویدن زیگزاگ طی کنیم. در تمام مراحل باید رو به دشمن فرضی باشیم.برنامه خوبی بود. خیلی خوشم اومد.خوش گذشت. بعضی از بچه ها بخاطر شیبی که دامنه کوه داشت موقع دویدن زمین خوردن و بعضی ها چندین دور غلط زدن.ما هم بهشون می گفتیم که از دشمن فرضی تیر خوردن. یا اینکه اسیر دشمن فرضی شدن. اونایی که اسلحه شون سوزن داشت از ما که سوزن داشت اسلحه گرفتن. شلیک با فشنگ گازی بود. مربی تاکتیکی که از گروهان 2 اومده مربی خوبی به نظر میاد. حالا باید ببینیم روزای بعدی چه جوریه. امروز که مشکلی ایجاد نکرد. فرمانده گردان و گروهان وایساده بودن و داشتن به بچه ها می خندیدن. واقعا هم خنده دار بود. اینجا چون سرگرمیم خیلی زود میگذره.

 

 امروز برای اولین بار بعد از 11 سال نتونستم دربی رو ببینم.با درخواست بچه ها توی محوطه اردوگاه از بلند گو بازی رو پخش کردن. بازی مساوی شد.دیدن احساسات بچه ها خیلی قشنگ بود.توی محوطه ای که برای نماز ساخته بودن همه نشسته بودن و داشتن گوش می کردن و کری می خوندن. نمی دونم چرا اینقد رمانتیک شده. دبروز هم که عید بود روبوسی و احوال پرسی بچه ها واقعا قشنگ بود. نمی دونم حس می کردم اکثر احساسات نابه شاید به این خاطره که با هم خیلی صمیمی شدیم و از ته دل برای همدیگه ارزو می کنیم.الان هم دیگه دارن فانوس رو میارن.هوا داره تاریک می شه. اینهم از روز اول اردو. خیلی بهتر از اونی بود که می شد تصورش کرد. شرایط سخت رو هم می شه با کنار هم بودن فراموش کرد.

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 7:54  توسط ستوان دوم سابق  | 

19 مهرماه

پنج شنبه 19/7/86

امروز صبح رفتیم اسلحه گرفتیم.با گلنگدن که سوزن داره. آخه مال بقیه سوزن نداره. البته اینجوری مسئولیتش هم سخت تر میشه. شنیدم تو دوره قبل یکی که گلنگدن رو گم کرده بود فرستادنش دادسرای نظامی.امروز کلاسهامون رو تعطیل کردن که بجاش همه مسلح بشن و امروز به عنوان اولین روز اردو محسوب می شه. از روز اول هر چی گفتن که اردو مون سر جاشه سربازا اکثرا باورشون نشد.اما الان دیگه به یقین کامل رسیدن. تو دانشگاه که می رفتیم اردو کلی حال می کردیم. بخور و بازی و رقص و خیس بازی و اوسکول کردن ملت.... یادش بخیر. اما حالا مگه میشه این فرمانده ها رو اوسکول کرد. البته شدن که می شه.ولی خوب یه ریسکه و اگه طرف بفهمه حالتو می گیره. اینجا اگه می خوای تیکه بندازی باید منتظر هر چیزی باشی.مثل اون پسر که توی سخنرانی فرمانده گروهان دو که داشت از تنبیه ادمای بی انضباط می گفت در اومد و گفت اعدامشون می کنین اگه کسی صف ذو به هم بزنه؟؟!! همه زدن زیر خنده و فرمانده که نتونست پیداش کنه کلی حرف بارش کرد. این موضوع رو دیروز فهمیدم آخه پسره اومده بود داشت تعریف می کرد و اینقده باحال تعریف می کرد که از خنده دل درد گرفتیم.این جور بچه ها حیف که نشد باهاشون تیم تشکیل بدم و الا کلی خنده بازار می شد.صبح سریع رفتیم و اسلحه ها رو گرفتیم و زور برگشتیم. مال من یه بند چرمی ناز داره. فک کنم بندش از خود اسلحه گرون تر باشه.یه چند باری هم باز و بسن تفنگ رو تمرین کردم تا سرعتم بالا بره و تو اردو یه وقت سوتی ندم.مثل اینکه گفتن توی اردو مربی تاکتیکمون عوض شده. خیلی حیف شد. اگه مربی خودمون بود خیلی باهاش حال می کردم. با اینکه ادمیه که زود جوش میاره اما نمی دونم چرا وقتی عصبانی میشه من خندم میگیره. حس می کنم عصبانیتش مصنوعیه. البته عطا اینا زیاد با من موافق نیستن. اما این نظر منه.امروز پادگان یه جوری بود. هوا گرفته بود. یه حس نه چندان جالب  داشتم. با ناصر هماهنگ کردیم هر کدوم یه چیزی واسه اردو بیاریم که از گرسنگی تلف نشیم. شنیدم که واسه اردو جیره غذایمون نصف می شه.باید با دست پر بریم. نحوه بستن کوله پشتی با دو تا پتو رو فرمانده اومد بهمون آموزش داد.ولی جالب اینه خودش نمی تونه خوب ببنده. مثل انکادر کردن. اون روزی که اومده بود انکادر کردن رو به ما یاد بده. یادش بخیر. روزای اول بود. ما هم سرا پا گوش ولی بنده خدا با دو تا از بچه ها که بهش کمک می کردن اما بازم نتونست ملحفه رو صاف کنه. آی خندیدیم.فردا شاید عید باشه. شاید هم پس فردا.دو شب قبل  گردان مون برنامه شب خاطره داشت. از بچه ها پول گرفتن و یه افطاری دادن. سردار هم اومده بود. بعد مدت ها یه سفره رنگین دیدیم. بعد از افطار هم رفتیم توی حسینیه. یه کم شعر خونی بود. بعد هم برنامه موسیقی. یکی از بچه ها صدای قشنگی داشت و دو تا از قطعات استاد شجریان و یکی از قطعات استاد ناظری رو اجرا کرد. دو تا آخوندی که اونجا بودن وسط کار پا شدن که برن بیرون بخاطر صدای حرام. اما خوب منصرفشون کردن( اینه رفیق بد). ما که کلی حال کردیم. جواد هم کنارم بود. بعد از دو ماه موسیقی رو شنیدیم و روحمون رو یه صفایی دادیم. (البته بماند که جواد MP3 PLAYER رو آورده بود تو. اما موسیقی زنده اونم از کارهای اساتید فرق می کنه). اینجوری که شایعه شده می گن نیرو انتظامی و ارتش همه رو تر خیص کرده که عید فطر خونه باشن و فقط این سردار ما ضد حال زده. واسه همین هم بچه ها بهش یاد آوری کردن که نباید ما رو اذیت کنه آخه ما گناه داریم.واسه همین کفش هاش رو بچه ها دزدیدن و معلوم نشد به چه سرنوشتی مبتلا شدن. خیلی باحالن این بر و بچز. تا شما باشین که اینجوری ضد حال نزنید .البته سردار قول داد که اگه شنبه عید شد عید رو جزو اردو حساب کنن. بالاخره اینم عیدی سردار. البته این رو قبل از کش رفتن کفشاش گفت.

  دیشب هم برنامه رزم شبانه داشتیم.بازهم با هارت و پورت فرمانده ها شروع شد. دیگه حناشون برا ما رنگی نداره.مخصوصا ً گروهان ما. قبل از حرکت گفتن کسانی که مشکل دارن برن بیرون تا بعد از رسیدگی بمونن توی آسایشگاه.از هر گروهانی نزدیک 4 تا 5 نفر رفتن بیرون. اما باز هم صحنه جالب مربوط به گروهان ما بود که نزدیک به 22 تا 25 نفر رفته بودن بیرون. خیلی خندیدیم. البته اکثرشون رو مجبور کردن که برگردن تو صف. اما اونا دوباره وسط راه جیم زدن و برگشتن آسایشگاه. رفتیم وسط صحرا و برنامه تخمین مسافت در شب  و جهت یابی با ستاره ها رو انجام دادیم. قرار بود که برنامه در سکوت شب برگزار بشه. اما باز هم .... دیگه برا ما عادی شده. یعنی گروهان ما یه شاخی شده که نگو. چند تا از فرمانده ها شدیدا ً ما رو تهدید کردن که گروهان بی انضباط 1 تنبیه می شه امشب. به طور قطع. اما نه تنبیهی در کار بود و نه بچه های ما کوتاه اومدن.وسط راه یه چند باری وایسادیم. رفتیم حاشیه جاده وسط خار و خاشاکی که یه دو متری بودن. مثل نیزار. ما که نفهمیدیم این قسمت واسه چی بود. تمام لباسام شد پر از خاشاک

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 8:28  توسط ستوان دوم سابق  |