روز اخر اردو و بازگشت به اسایشگاه
چهارشنبه 25/7/86
رزمایش ساعت 5.30 شروع شد و تا 7 ادامه داشت. ابتدا مواضع دشمن فرضی رو با آتش سنگین مورد حمله قرار دادن. بعد گردان 3 که گردان آفند بود از دو جناح به سمت دشمن فرضی حمله کرد. مواضع رو تصرف کرد. و بعد هم تموم شد. تو تمام این مدت هم ما همونجا دراز کشیده بودیم تا بقیه کارشون رو انجام بدن.
اما انصافا ً این اردو خیلی بهتر از اونی بود که فکر می کردیم. یعنی نه تهدیدهای جانشین به واقعیت تبدیل شد و نه اونجوری اذیت شدیم که خودمون فکر می کردیم. اتفاقا همه ما اتفاق نظر داشتیم که اردو خیلی هم خوب بود.خستگی ناشی از اردو در حد صفر بود.
بعد از رزمایش برگشتیم اردوگاه و سریع چادر ها رو جمع کردیم. و تحویل دادیم.امروز صبح که داشتیم چادر ها رو جمع می کردیم حس کردم از اینکه تا کمتر از یک روز دیگه قراره از این جمع دوستانه جدا بشم احساس خوبی نداشتم. با اینکه مدت زمان کمی با هم بودیم اما رابطه عمیقی بین ما ایجاد شد. البته من حس می کنم که این ارتباط خیلی دوام نداره. چون بعد که همه از هم جدا می شیم و وارد محیط جدید می شیم وقتی که به محیط جدید عادت کردیم ارتباط با محیط قبلی خود بخود کمرنگ میشه.
بعد از تحویل دادن چادرها محوطه اردوگاه رو تمییز کردیم و برگشتیم آسایشگاه.فاصله آسایشگاه خیلی نزدیک به نظرم رسید. توی راه که بر می گشتیم با فرمانده گروهان صحبت کردیم. انصافا اینقدر از ما شاکی بود که یه لحظه دلم براش سوخت ولی خوب مزه سربازی به همین شیطنت هاست بهش گفتم در عوض از این به بعد قدر بقیه سرباز ها رو می دونه .چون در مقابل ما ،اونا بسیار بچه های سر به راهی هستن. گفتم ما یه موهبت الهی بودیم تا شما قدر عافیت رو بدونید و متوجه باشید که ممکنه چه سربازایی گیرتون بیاد.!!!!!!
از دیدن آسایشگاه خیلی خوشحال شدیم.مصطفی (ملقب به سداله و علی دودره) از در که اومد بیرون با یه سر و وضع تمیز که ما یهو یادمون اومد که چند روزه حموم نرفتیم!!!! نامرد اونم جوری تعریف می کرد که اعصابمون رو خورد کرده بود. از هر 5 تا کلمه که می گفت ، 4 تاش حموم بود. تعریف می کرد که حموم خلوت بوده. همیشه گرم بوده و این دودره باز اعظم بیکار که می شده می رفته حموم. بدجوری دلمون تنگ شده واسه دستشویی مسقف.هر کی می رفت دستشویی یه نیم ساعتی نفس عمیق می کشید و به در و دیوار سنگ شده و سقف زیبای دستشویی ها نگاه می کرد. حتما که لازم نیست وسط گلستان باشی تا حال کنی. باید چشم ها را شست. (البته در مورد ما ،علاوه بر چشم هاباید یه سه چهار روزی تو وان حموم خیس بخوریم ). از لحظه رسیدن به دم در اسایشگاه تا زمانی که رفتیم توی اسایشگاه یه 4 ساعتی طول کشید. خیلی ضد حاله. تصور اینکه ادم کنار معشوقش باشه و نتونه اونو تنگ در آغوش بگیره دردش از این وضعیت ما کمتر ه!!!!! آخ چقدر دلم می خواست دراز بکشم روی تختم. نازش کنم. نوارشش کنم. ببوسمش و گازش بگیرم !!!!!!!!!!(وای که چقدر نازه این تشک اسایشگاه)این چند روز که روی زمین ناهموار خوابیدیم فهمیدیم تشک چه حالی می ده به ادم.
یکی از بچه ها رفت یه کهنه و یه پارچ گازوئیل آورد . از دور که پارچ رو دیدم یه لحظه فکر کردم میخوان شربت بدن. ابی هم می گفت شربته شهادتس .(با لهجه غلیظ اصفهانی ). اما خوب به خودم خندیدم. واقعا اوضاعه ای کیو ادم خیلی باید خراب شده باشه که فکر کنه تو پادگان یه ادم محترم هست که میخواد تو این افتاب به خلق الله شربت بده. ما نشستیم اسلحه ها رو تمیز کردیم. بعد هم توی صف و باز هم از روی کد،کوله پشتی رو تحویل دادیم. تفنگ رو هم تحویل دادیم.البته این تحویل تفنگ یه 2 ساعتی طول کشید. چون دیر رفتیم. جانشین ما رو پیچونده بود. اعصاب فرمانده از دستش خورد بود.من هم رفتم یه جای دنج توی سایه پیدا کردم و تفنگ رو گذاشتم زیر سرم و یه خواب مشتی زدم.
عصر هم که نشستیم و ساکهامون رو جمع و جور کردیم.از حالا دارم فکر می کنم که چجوری این همه وسایل رو ببرم. !!بچه ها دارن از همدیگه ادرس و شماره تلفن می گیرن. بالاخره روزی که همه منتظرش بودیم رسید.دو ماه آموزشی هم تموم شد.الان که همه سختی ها رو پشت سر گذاشتیم خیلی خوشحالیم. ولی یه سری چیزا رو دیگه هیچ جا نمی تونیم تجربه شون کنیم. این دوره خیلی برام مفید بود. حس می کنم خیلی نسبت به قبل عوض شدم. امیدوارم که بتونم ادامه اش بدم.
