تبليغاتX
پوتین ـآش و طبل یزرگی زیر پای چپ

پوتین ـآش و طبل یزرگی زیر پای چپ

تجربیاتی برای کسانی که قراره ببرنشون سر-بازی

18 مهرماه

چهارشنبه 18/7/86

امروز روز میدان تیر بود.ساعت 6.30 به خط شدیم.هوا سرد شده .سوز می آد. اما تا 15 آبان کسی حق نداره که اورکت بپوشه. نظامه . کاری اش هم نمی شه کرد.مربی سلاح خیلی مربی خوبیه.خدا حفظش کنه.با اینکه اصلا ً اهل داد و بیداد نیست اما همه بچه ها بلا استثنا به حرفش گوش می کنن. واقعا ً انسان شریفیه. همیشه براش دعا می کنم.از جلوی گروهان که به خط شدیم، باز هم عنق بازی جانشین فرمانده شروع شد. از وقتی که بچه ها بهش گفتن که هوای کرد ها رو بیشتر داری حسابی قاطی کرده.نه می ذاشت کسی حرف بزنه و نه کسی از ستون خارج بشه.تا میدان تیر حدود 4 کیلومتری می شه.ولی خوب چون هوا کمی خنک تر شده تحمل تشنگی راحت تره. البته امروز بعد از سحری کلی آب خوردم با دو سه تا لیوان شربت آبلیمو که مصطفی درست کرده بود.نمی دونم چرا اینجا شربت آبلیمو اینقدر می چسبه. توی میدان سرباز وظیفه میدان کد های 100 تا 120 رو برای کمک صدا کرد. من هم که 101 بودم رفتم. کارمون این بود که کاغذهای سیبل رو روی محل اش که عبارت بود از یه چار چوب چوبی چسبوندیم. با چسب. بعد هم پایه ها رو سر جاش گذاشتیم و سیبل های 100 متری رو برای حالت تیر اندازی نشسته آماده کردیم.

 

دو حالت تیر اندازی داشتیم. یکی نشسته و از فاصله100 متری و یکی ایستاده و از فاصله 50 متری.برای هر مرحله 3 تا تیر قلق داریم. در حالت نشسته 23 تا تیر نمره و در حالت ایستاده 10تا تیر نمره.توی هر مرحله 25 نفر میرن پای تفنگ و 25 نفر هم کمک می کنن و با کلاه پارچه ای شون پوکه ها رو می گیرن که به اطراف پرت نشن.بعد از تیر اندازی تیر اندازها میرن کنار سیبل تا امتیازهاشون رو ببینن و کمکی ها پوکه ها رو جمع می کنن و می رن تحویل می دن.اینجا آمار همه چیزو دارن.توی مرحله قلق گیری یکی از بچه های تهران دو تا فشنگ گذاشته بود برای قلق گیری و می خواست یکی شو بذاره برای نمره تا امتیازش بیشتر بشه. که لو رفت. افسره می خواست بهش سینه خیز بده که با وساطت یکی دیگه از افسر ها بیخیالش شد.البته من امروز جریمه شدم. موقعی که زیر سایبان نشسته بودیم پا شدم تا برم دستشویی که جانشین بهم گیر داد و گفت چون اجازه نگرفتی باید سینه خیز بری. فقط می خواست گیر بده. و توقع داشت که من بهش التماس کنم. من هم انگار نه انگار تما م سینه خیز رو رفتم و موقع پا شدن هم جوری نگاش کردم که یعنی هیچی نیستی. آخه صبح که از کنار محل اردو رد می شدیم باهاش کل کل کردم. وقتی رسیدیم گفت اینجا محل اردوتونه. بیچارتون می کنیم. من گفتم خوب کلش 4 روزه. تموم می شه میره.اون گفت حتی اگه یه روز هم باشه حالتونو می گیرم. من گفتم می خوای چیکار کنی. فوقش اینقدر اذیت می کنی که بیمارستانی می شیم!!! از این بالاتره؟؟ اون هم گفت اردو بیمارستان نداره. من در جوابش گفتم خوب می افتیم می میریم. بعدش میخوای چیکار کنی؟؟؟ گفت مردنتون با زجره!! من هم گفتم باشه. ما رو زجر کش می کنی. کار دیگه ای که نمی تونی بکنی! می تونی!!! اینو که گفتم همه زدن زیر خنده. خیلی حالشو گرفتم.سرش رو انداخت پایین و رفت. وقتی هم که از صف پا شدم نگاش به سمت من بود. و قبل از من هم هر کسی که می خواست بره دستشویی می رفت. بدون اجازه. اما به من که رسید یاد تنبیه افتاد. بعضی وقتا دلم به حالش می سوزه. چون بچه ها خیلی دستش می اندازن. حتی تو روی خودش اداش رو در می آرن.

 

توی مرحله اول تیر اندازی 96 امتیاز گرفتم و تو مرحله دوم هم 66 امتیاز.162 رو به 3 تقسیم می کنن. می شه 54 نمره. فکر کنم جزء 20 نفر اول باشم. چون بقیه واقعا ً افتضاح بودن.فقط اگه لرزش دستم رو کنترل کرده بودم خیلی خوب می شد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 21:21  توسط ستوان دوم سابق  | 

15 مهرماه

 

یکشنبه 15/7/86

از دیروز ظهر تا الان هوا ابریه. بطور متناوب داره بارون میاد.هوا خیلی قشنگه.واقعا ً زیباست. با اینکه همیشه هوای بارونی رو خیلی دوست داشتم اما اینجا لذتی که از این هوا می برم صد چندانه.توی این مدت هیچ خبر خاصی نیست.امروز فرمانده گروهان اومد ، چندین مورد از بی نظمی های بچه ها رو بهش گزارش دادن.خیلی عصبانی بود. کلی بهمو ن توپید. اون هم می دونه دیگه زورش به سر این گروهان نمیرسه. واقعا ً گروهان ما خیلی شاخ بود. چون فرمانده ما تو پادگان مشهوره. اما در مقابل این گروهان کم آورد. خودش یه بار داشت می گفت این دوره بدترین دوره بوده. می گفت این گروهان طبق صلاحدید عمل می کنه. خیلی خندیدیم.از دوره دیگه چیزی نمونده. فقط سختش همون اردوی پایان دوره است.جانشین فرمانده که مرتب داره تهدیدمون می کنه که تو اردو تا سر حد مرگ اذیتمون می کنه.داره روز شماری می کنه که بریم اردو.چند شب پیش بخاطر صداهایی که بعد از خاموشی بچه ها می دن دسته ما رو کشید بیرون.با همون لباس های زیر تو سوزی که می اومد ما رو بشین پاشو داد.یکی قلبش گرفت. یه نفر دیگه دچار حمله عصبی شد و رفت بهداری. یه نفر دیگه هم از حال رفت. آخه انفلونزا گرفته بود.تو همین اوضاع افسر شب هم اومد.کلی هارت و پورت کرد. بنده خدا هنوزگروهان ما رو نشناخته بود.اما مشخص بود که هر دوتاشون ترسیدن. اگه برا یکی از مریضا یه اتفاقی می افتاد بیچارشون می کردن. یا دیروز که جانشین فرمانده یه حرف زشتی زد که یکی از بچه  ها جلوش وایساد و با هم کل کل کردن.بعد هم گفت که من میرم  پیش سردار گزارش می دم.آخه سردار خیلی هوای بچه ها رو داره.واسه همین جانشین ترسیده بود و با وساطت بچه ها غائله خوابید. اینه که جانشین بدجوری منتظر یه فرصته که حالی به کلاس ما بده. خدا بخیر کنه.خیلی حوصله ام سر رفته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 18:30  توسط ستوان دوم سابق  | 

5 مهرماه 86

پنج شنبه 5/7/86

ماه رمضون برنامه سین عوض شده.ساعت 3 بیدار باش داریم.بعد از نماز تا 6.15 می خوابیم و بعد بیدار می شیم. تخت رو آنکادر می کنیم.و میریم بیرون برای صبحگاه آماده می شیم.امروز دو جلسه اول تاکتیک داشتیم.برنامه پرش از خودرو. کلاه آهنی ، فانوسقه و بند حمایل رو بسته بودیم تا بریم برای پرش از خودرو.که یه دفعه ، فرمانده اومد و دستور داد که تجهیزات رو در بیاریم و بریم سمت حسینیه.همه پادگان اونجا جمع شده بودن.توی راه هر کسی یه چیزی می گفت.همه خوشحال بودیم. فکر می کردیم که سردار فرمانده پادگان می  خواد بهمون بخشنامه جدیدی رو اعلام کنه.که زمان ترخیص رو 18 اعلام کنه.موقع حرکت فرمانده به ما دستور بدو رو داد.اما گروهان ما اینقدر خوشحال بود که با سرعتی چندین برابر می دویدیم. با انواع صداهایی که طبق معمول فقط از گروهان ما شنیده میشه.توی راه هر کسی که سر راه ما بود اگه کنار نمی کشید اینقدر تنه می خورد که استخونهاش خورد می شد.خیلی خندیدیم.رفتیم توی حسینیه و امیدهامون از بین رفت.چون برنامه فقط به مناسبت هفته دفاع مقدس بود که یکی از سردارهای سپاهی که مسئولیت خیلی بزرگی هم داشت اومده بود برامون سخنرانی کنه.بعد از سخنرانی آماده شدیم که بریم کلاس عقیدتی که دیدیم مربی تاکتیک اومده تا برنامه پرش از خودرو رو انجام بدیم.خوشبختانه خود مربی  اهل اذیت کردن ما نیست. باید از یه کامیون 911 بپریم پایین و سوار شیم. در دو حالت ایستاده و حرکت با سرعت 10 کیلومتر در ساعت. کل برنامه طبق معمول خنده بازار بود.واقعا ً که خوشحالم که افتادم تو این گروهان.یه نفر از بچه های تهران پاش پیچ خورد.دیگه تلفاتی نداشتیم.بعدش هم با چند تا از بچه ها رفتیم حموم گردان 3. قانونا ً اونجا کسی از بچه های ما رو راه نمی دن اما مسئولش چون بچه تبریزه من هم با بچه های تبریز رفتم تو. باز هم آب گرم. خیلی حال کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 17:55  توسط ستوان دوم سابق  | 

4 مهرماه

چهارشنبه 4/7/86

دیشب پست نگهبانی داشتم. پست اول. بنابر این خاموشی رو من زدم.شبها توی دسته ما تا یک ساعت بچه ها انواع صداها رو در می آرن. گوسفند. گاو، گربه، باد معده و .... اینها به گوش جانشین فرمانده رسیده بود.اومده بود تا ببینه کیه که صدا در میاره. من نگهبان داخل بودم.دیدم جانشین اومد و کلاه من رو برداشت. اول فکر کردم بخاطر اینکه زیر سقف کلاه گذاشتم گیر داده.اما بعدش فهمیدم می خواد توی تاریکی ببینه که کی صدا می ده!؟ یه کم قدش از من کوتاهتر بود.کلاه من رو گذاشت سرش و پیراهن منشی رو پوشید.و اسلحه یکی از بچه ها رو گرفت دستش و به من گفت که برم بیرون.از اینجا بود که اتفاقات جالب شروع شد.یکی از بچه های جنوب_ رضا ولک_ که دوست من بود و فکر کرده بود منم. کلی تیکه انداخته بود و بعد هم خواسته بود از بالا اسلحه اش رو بگیره که جانشین هم با قنداق زد بهش.که رضا جا خالی داده بود.همه اسم منو صدا می زدن و فکر می کردن که من هستم که دارم نگهبانی می دم.اما کم کم تو دسته B قضیه لو رفت.البته خیلی شانس آوردن چون رضا آستارایی و رامین طالشی که آخر فیلم و دودره بازی بودن سر خاموشی الکی زنگ زدن به اورژانس. البته راننده آمبولانس معمولا ً به گروهان ما محل نمی ذاره چون می دونه اکثرش خالی بندیه.اما این مارمولکها معلوم نیست چی گفتن که سریع آمبولانس اومد.و نیم ساعت بعد از خاموشی برگشتن.اگه بودن خیلی می خندیدیم.(باید بگم که روزای آخر دوره که داشتیم از اردو برمی گشتیمبا رضا استارایی صحبت کردم که قضیه اونشب چی بود. گفت که خواستن یه کم هوایی عوض کنن زنگ زدن به اورژانس و گفته که بیماری واریکوسل داره.بعد موقع سوار شدن خندش می گیره و راننده می فهمه که سرکاریه و اسه همین یه آمپول بهش زده بودن که تا 3 روز افتاده بود رو جاش و نمی تونست بلند شه. وقتی اینو می گفت همه از خنده مرده بودیم. تازه اردو که شروع شد واسه اینکه از زیر کار در بره دوباره گفت که واری کوسل ام عود کرده.و با همین بهونه شد نگهبان چادر ها و همه برنامه ها رو دو در کرد. خیلی مارمولکه. امیدوارم هر جا هست موفق باشه)جانشین رفت توی دسته یک. شنیدم که بچه ها می گفتن که داشتن بهش فحش می دادن بدون اینکه بدونن جانشین اونجاست.اونم هر چی گشت نتونست پیداش کنه. یکی از بچه ها هم کلاهش رو برداشت و انداخته بود زمین  که یهو دیده بود جانشینه.خیلی جالب بود . همه ساکت بودن تا اینکه ارشد ورزش دچار تنگی نفس شد. برق که روشن شد. دیگه قضیه جانشین کاملا ً لو رفت.ساکت موندن ادامه داشت تا زمانی که جانشین رفت.یکی رفت پای تلفن، یکی اومد بیرون اب نمک غرغره می کرد و ... خلاصه فیلمی شده بود.اما دوباره سر پست بعدی جانشین دوباره اومد. البته اینبار از پشت آسایشگاه و به صورت مخفیانه. اونی که داشت با تلفن حرف میزد-از بچه های تهران- تا خداحافظی کرد و خواست که فرار کنه جانشین از پشت یقه اش رو گرفت.صحنه خیلی خنده داری بود. من داشتم نگاش می کردم. پسره روش به طرفه من بود و پشت به در آسایشگاه. یه زیر پیراهن سازمانی هم تنش بود. جانشین یقه اش رو گرفت و طی یه صحنه خنده دار مثل یه فنر پسره به عقب کشیده شد. البته جانشین آدم با حالیه. زیاد اذیت نمی کنه.خلاصه خیلی خندیدیم. یه شایعه جدید هم شنیدم که مسئول آمار می گفت برای ترخیص بچه ها ، پادگان ما برای 18 اتوبوس رزرو کرده.هر چند می دونم که شایعه است ولی خوب دیگه عادت کردیم. خوبیش اینه که واسه یه لحظه ام به روز رفتن فکر می کنی و حال می کنی.دوباره سر پست چراغ روشن پست روی کوه رو کلی نگاه کردم.واقعا ً اگه این کوه نبود من چقدر خوشحال می شدم. فکرم خیلی مشغولشه. کوه لندهور

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:39  توسط ستوان دوم سابق  | 

25 شهریور

یکشنبه 25/6/86

فکر کنم سخت ترین روز دوره امروز بود.روز واقعا ً سختی بود.بعد از جلسه اول که عقیدتی داشتیم، برای اینکه سر جلسه پرتاب نارنجک باید کلاه آهنی سرمون می گذاشتیم، وسایل کوله پشتی رو تحویل گرفتیم.امروز خبر دادن که برنامه سین بخاطر ماه رمضون عوض شده.و ساعت 14.30 آخرین ساعت کلاس بود. اما برای پرتاب نارنجک مجبور شدیمساعت 13 به خط شیم. نزدیک به 4.5 کیلومتر رو پیاده رفتیم.راهی خاکی که باید کوه جلوی پادگان رودور می زدیم تا به محل چاله پرتاب نارنجک برسیم.توی گرمای ظهر که ساعت 13 از جلوی گروهان حرکت کردیم.با زبون روزه سخت بود.من جزو کسایی بودم که داوطلب شده بودم که نارنجک رو پرتاب کنم.اما از شانس بد به من نرسید.اونجا چند تا از نارنجک ها منفجر نشدن و مجبور شدن که خرج C4 بذارن تا منفجرشون کنن.توی راه برگشت وقتی از کنار یه شیر آبی رد شدیم، خیلی ها آب خوردن. واقعا ً سخت بود.عین یه جنازه رسیدم به اسایشگاه.لحظه ها به سختی مگذشت. خیلی خیلی تشنه ام بود.از تشنگی حتی نتونستم که بخوابم.رفتم یه دوش آب سرد گرفتم تا شاید کمی از عطشم کم کنه.الان هم که دارم می نویسم چند تا از بچه های کرد اونور نشستن و دارن آواز می خونن.این گروهان ما بی خیالترین گروهانه.اینجا همه سعی می کنن یه جوری بهمون خوش بگذره.روزها دارن مثل هم می شن.روزهای تکراری و یکنواخت.روزهای جمعه هم که بیکاریم فقط لباس هامو که شستم بقیه اش همش می خوابم..توی راه از محل اردوی پایان دوره گذشتیم.میگن اردوی پایان دوره سخته.دیگه مهم نیست. تو این مدت اینجا چندان هم هتل نبود.فقط جانشین فرمانده از شروع ماه رمضون داره بهمون حال میده.اذیت نمی کنه. اما اگه فرمانده بیاد اشکمون رو در میاره از بس که ما بی نظمیم.زیر تخت بالایی نوشته :

السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی                         بر شما خوش باد این غمخانه نا ماندنی
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:35  توسط ستوان دوم سابق  | 

24 شهریور

شنبه 24/6/86

صبح پنج شنبه که اولین روز از ماه رمضون بود.گروهان ما بعد از سحری نگهبان نگذاشته بود. برای همین بچه ها خواب موندن.روزهای 5 شنبه صبحگاه گردانی زودتر شروع می شه.ما دیر بیدار شدیم.همه گروهانها به خط شده بودن. اما گروهان ما هنوز خواب بود.جانشین فرمانده اومد و کسایی رو که هنوز توی آسایشگاه بودن سینه خیز برد تا بیرون آسایشگاه.اما امروز زودتر از بقیه گروهانها بیدار شدیم.وقتی که اومدیم بیرون دیدیم همه گروهانهای دیگه خوابن. ما هم گفتیم بد نیست یه کم کرم بریزیم.زدیم به در ضد حالی.شروع کردیم به داد و بیداد کردن. یکی داد می زد از جلو نظام و ما هم با صدای بلند داد میزدیم شهید. اینقدر اینکار رو ادامه دادیم که همه گروهانها رو از خواب بیدار کردیم. هر چند گلو مون پاره شد ولی خیلی خندیدیم. اعصابه همه ریخته بود بهم. جانشین فرمانده که از خنده روده بر شده بود.اما از همه این نکات جالب تر این بود که باز هم آخرین گروهانی که به خط شد توی محوطه صبحگاه گروهان ما بود!!!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 5:36  توسط ستوان دوم سابق  | 

بازم مطلب ویژه !!

سلام

توی دوران آموزشی یه سر رسید داشتم که دادم دست تعدادی از دوستام و چند تا از بچه های گروهان که برام مطلب یادگاری و آدرس و شماره تلفن و ... خودشونو برام بنویسن. دیروز که داشتم دنبال آدرس دوستم می گشتم چشمم افتاد به مطالب بچه ها. رفتم تو فضای پادگان. یاد بچه ها افتادم. دیدم بهترین راهی که یه یادی از بچه ها بکنم اینه که اون قسمت از مطالبشون که جالبه رو بذارم تو وبلاگ. برا خودم که خیلی خیلی جالب و خاطره انگیزه. امیدوارم که برای شما هم جالب باشه.

طولانی ترین مطلب رو دوست خوبم جواد که از بچه های اهوازه نوشته. جواد جون که اامیدوارم هر جا هست موفق باشه شعر هم می گفت و من ازش خواستم که دو تا از شعراش رو برام بنویسه. اینم از شعرای داش جواد :

باز با آن دیگری دیدم تو را                                     جای قهر و اخم خندیدم تو را

باز گفتی اشتباهت دیده ام                                  گفتمت باشد ،بخشیدم تو را

بازهم این قصه ات تکرار شد                                 با رقیبان رفتنت انکار شد

آنقدر کردی که دیگر قلب من                                 از تو و عشق تو بیزار شد

آن رقیبان یک شبت می خواستند                          ذره ذره پاکی ات می کاستند

آمدی گفتی پشیمانی دگر                                   زین پس ،اما پاک می مانی دگر

گفتمت توبه بر گرگان چاره نیست                           اما باز بخشیدم تو را

ساعتی از قصه ات نگذشته بود                             باز با آن دیگری دیدم تو را

 

 

شعر دوم جواد جون دو تا پایان داره!!!!! اول پایانی که خودش دوست داره و من اونو دوم می ذارم و دومی پایانی که من دوست دارم و اونو اول می ذارم(جواد جون ناراحت نشو. پایان تو غیر رمانتیک و از اون مهمتر دختر شاد کنه !!!!!!)

البته من آنتی فمینیست نیستم ها. اینو محض شوخی گفتم. و اما خود شعر:

نیمه شب عاشق دلسوخته از خواب پرید               جامه از پیکر معشوقه درید

جرعه ای دست به دور کمرش ریخت به کام             دخترک ساکت و دلخسته و رام

باز نزدیک تر آمد سوی آن چهره رام                       از طنین نفسش رنگ پرید از رخ جام

پسرک چونکه چنین دید بگسست لگام                   دخترک باز هم آهسته و رام

صبح گاهان پسرک از خواب پرید                            هیچ در بستر معشوقه ندید

دختر ساکت و دلخسته و رام                            از برای پسرک نامه ای بگذاشته بود

گفتی عاشق شده ای خواستم اینگونه بدانی       که فقط غرق هوی و هوسی عشق ندانی

و اما پایانی که جواد خودش دوست داره اینه :

گفتی عاشق شده ای خواستم اینگونه بدانی         که کنون ناقل ایدزی و دوایش نتوانی

 

مطلب بعدی رو از فرهاد می نویسم که خیلی شاعر خوبیه. منتظر چاپ کتابش هستیم.:

ستوان جان(اینجا البته اسم منو نوشته ) در این درگه که گه گه که کُهُ گه کُه شود که( فتحه ک)  ناامیدی در دریای بیکران زندگیت غرق و کشتی آرزوهایت به ساحل امیدواری برسد و تمام ارزوهای حالت برسی..

 

گفتم تو

          مرا دوست بدار

                             گفتی هرگز هرگز .....

                                                          پاسخی سخت و درشت

                                                                                      و

                                                                       مرا غصه این هرگز کشت

مطلب بعدی از حامد  از تربت حیدریه:

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود            آدم آورد به این دیر خراب آبادم

مطلب بعدی رو دوست خوبم عطا( ملقب به شمس اله) از خواجه عبداله انصاری نوشته برام:

بدان ای عزیز که رنج مردم در سه چیز است:

از قسمت بیش می خواهند

از وقت پیش می خواهند

و آن دگران را از آن خویش می خواهند

چون رزق تو از دیگران جداست ، اینهمه رنج بیهوده چراست؟؟

 

جواد محمودی :

محبت آتشی در جانم افروخت                     که تادامان محشر بایدم سوخت

عجب پیراهنی بهرم دوختی                        که خیاط اجل می بایدش دوخت

 

اینهم از ناصر نزدیکترین دوست دوران آموزشی ام ( ملقب به یانگوم و پییسرpesar)

در شبان غم تنهایی خویش

عابد چشم سخنگوی توام

من در این تاریکی

من در این تیره ی شب جان فرسا

زائر ظلمت گیسوی تو ام

...

"فقیرانه زندگی کن ولی بخوان تا فقیرانه نیاندیشی"

 

رضا رجبی دوست با مرام که دلش نمی مود کسی رو بپیچونه حتی نیام رو .....:

صد حیف که ما پیر جهان دیده نبودیم                       هنگامی که رسیدیم به ایام جوانی

 

وحید همشهری خودم :

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است. چه زجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

رفیق با مرام اهوازی ام رضا :

دی کوزه گری بدیدم اندر بازار                                 بر پاره گلی لگد زد بسیار

و آن گل بزبان حال با او میگفت                              من همچو تو بوده ام مرا نیکو دار

 

" در ذهن کسانی که پرواز را نمی فهمند هر چه بیشتر اوج بگیری باز هم کوچکی"

راستی نظراتون رو برا خودتون نگه دارین. یه وقت خدایی نکرده نظر ندین ها !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:48  توسط ستوان دوم سابق  | 

20 شهریور

 

سه شنبه 20/6/86

امروز اول صبح با یه آخونده سه جلسه اخلاق داشتیم که هر 3 جلسه رو خوابیدم.آخرش طرف عصبانی شد و منو از خواب بیدار کرد. بچه ها همه زدن زیر خنده. ولی با تمام این احوال خوابه خیلی چسبید.عصر هم باز رژه رفتیم.طبق معمول فرمانده گروهان باز اذیت کرد ما رو.با اینکه خوب رژه رفتیم اما به ما خوب نداد. دیگه حناش پیش ما رنگی نداره. دور های بعدی هر چی جیغ زد کسی براش رژه نرفت. خودش هم فهمید. اما نمی تونست ما رو سینه خیز بده. و همین اعصابش رو بیشتر خراب کرده بود.بعد از کلاس با ناصر رفتیم پیش بچه های آشپزخانه پادگان. از بچه های تبریز بودن. لباس آبی شون رو ما گرفتیم و با عنوان بچه های سلف بدون نوبت رفتیم از حمام گردان 3 استفاده کردیم.خیلی آبش گرم بود. اصلا ً دلم نمی اومد بیام بیرون. اولین حموم آب گرم رو داشتم تو پادگان تجربه می کردم. خیلی حال داد. برای اولین بار از دو دور بازی خودم خوشم اومد.

امروز تو روزنامه خوندم که می تونم ارشد امتحان بدم. با ناصر هماهنگ کردم که با هم درس بخونیم.ان شاء الله که قبول بشیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 11:41  توسط ستوان دوم سابق  | 

19 شهریور

دوشنبه 19/6/86

امروز قرار بود که سردار، فرمانده پادگان بیاد و رژه ما رو سان ببینه.بنابراین امروز حسابی ورزش کردیم تا بدنهامون قشنگ اماده بشه.رفتیم صبحگاه.اما نه فرمانده پادگان اومد و نه گروه موزیکی اومد.گردان 3 که برای رژه توی شهر انتخاب شده بود تفاوت چندانی با ما نداشت.بعد از یک دور که آزمایشی رفتیم دور دوم از فرمانده میدان خوب گرفتیم.از همون اول معلوم شد که همش سر کاری بود.بجای موزیک برامون نوار موزیک رو گذاشته بودن.خیلی خنده دار بود.جانشین فرمانده قرار شد که به چند نفر از بچه ها مرخصی تشویقی بده.بعد از اون هم اومدیم جلوی گروهان.اینجا هم یه دو دور رژه رفتیم. بعد هم به ما که تفنگ نداشتیم، تفنگ های بقیه رو دادن. تازه فهمیدم رژه رفتن با تفنگ چقدر سخته.کلاشینکف اسلحه سنگینی نیست.اما در دراز مدت بازوت رو از جا در می آره.عصر هم کلاس آئین نامه داشتیم که اکثرش به چرت و پرت و بگو بخند گذشت.روزها دیگه داره مثل هم میشه. حوصله آدم سر میره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 15:29  توسط ستوان دوم سابق  | 

15 شهریور

 

پنج شنبه 15/6/86

جلسه اول امروز کلاس عقیدتی داشتیم. یه لباس شخصی اومد که فوق لیسانس حقوق داشت.برای تدریس درس ولایت فقیه. به نظر آدم با سوادی می آد.جلسه اول رو گذاشت برای آشنا شدن با بچه ها.  بعد از جلسه امنیتی که حفاظت اطلاعات گذاشته بود و کلی سئوال در مورد خانواده و خودمون پرسیده بود ، این اولین نفری بود که می خواست ما رو بدون کد صدا کنه. حالا باید ببینم در جلسات بعدی چی پیش می آد.ساعت دوم و سوم هم نظام جمع داشتیم.امروز رو فرمانده اختصاص داد به کار با تفنگ. و آخر کار هم شماره های 60 تا 120 که اسلحه نداشتن ،با بچه هایی که اسلحه داشتن تمرین کردن. امروز فرمانده گروهان به نظر خوشحال می اومد.هم اینکه بیشتر می خندید و هم اینکه اذیت نکرد.چون معمولا ً موقع نظام جمع اصلا ً خوش اخلاق نیست. دیروز در 50 کیلومتری اینجا ، گروهک تروریستی پژاک 6 نفر از پرسنل کادر و وظیفه نیروی انتظامی رو سر بریده بود.واسه همین بعضی ها ترسیدن که برای مرخصی تو شهری از پادگان برن بیرون.خصوصا ً که اینجا با سپاه رابطه خوبی ندارن.ساعت 2 رفتیم برای مرخصی تو شهری.بیرون پادگان کلی سرباز در اطراف جاده وایساده بودن. یه راننده کامیون واسه بچه ها وایساد.نزدیک به 150 تا سرباز چپیدن توش.دقیقا ً شبیه به گوسفندهایی که می ریزن توی یه کامیون. یکی از بچه هایی رو که سوار کامیون شده بود دیدم می گفت موقعی که از جلوی پلیس راه رد می شدیم همه نشستن کف کامیون و صدای گوسفند در آوردن. واقعا ً که چه بساط خنده بازاری بوده ها.ما با یه اتوبوس رفتیم تو شهر.با جواد که بچه کهنوجه رفتیم تو شهر.از اینکه بعد از 15 روز آدمهای معمولی رو میدیدم خیلی برام جالب بود.اینقدر پیاده رفتیم که پاهام درد گرفت.فرهنگ جدیدی رو امروز برای اولین بار داشتم می دیدم.خریدهامون رو انجام دادیم. برای چایی درست کردن دو تا المنت برقی خریدم. یکی رو گذاشتم توپوتینم و یکی رو هم گذاشتم قاطی وسایلم که اگه خواستن بگردن فقط یکی شو بگردن. اما خوب چون شلوغ بود دم در دژبانی منو نگشتن.شام هم که بیرون خوردم. خیلی خسته ام. باید برم دیگه بخوابم. ساعت نزدیک 9 .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 13:43  توسط ستوان دوم سابق  | 

مطالب قدیمی‌تر